چند حکایت از عبید زاکانی

چند حکایت از عبید زاکانی

(1)

مرد بزرگ بینی زنی را خواستگاری کرد و بدو گفت تو شرف من ندانی و من مردی خوش معاشرت و بر ناخوش آیندی ها بربارم. زن گفت در بردباری تو بر مکروهات تردیدی ندارم که چهل سال است چنین بینی را حمل می کنی.

 

(2)

اعرابیی حج می گزارد. پیش از ورود مردم به مکه رفت و به پرده های کعبه درآویخت و گفت خدایا پیش از آنکه مردم در رسند و تورا زحمت افزایند مرا بیامرز.

 

(3)

واعظی بر منبر می گفت که هرکه نام آدم و حوا نوشته در خانه آویزد شیطان بدان خانه در نیاید. طلخک از پای منبر برخاست و گفت مولانا شیطان در جوار خانه ی خدا به نزد ایشان رفت و بفریفت. چگونه می شود در خانۀ ما از اسم ایشان بپرهیزد؟

 

(4)

مردی دعوی خدایی کرد. شاه وقت حبسش فرمود. مردی پیش او رفت و گفت آیا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا در همه جا حاضر است.

 

(5)

سلطان محمود در زمستانی سخت به طلخک گفت که با این جامه ی یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.

 

(6)

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود چوب های سقفش بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مزمّت آن سخن بگشاد. پاسخ داد که چوب های سقف ذکر خداوند می کنند. گفت نیک است اما می ترسم این ذکر منجر به سجده شود.

 

 

 

 

کلید واژه ها: گزیده ای از حکایات عبید زاکانی – حکایت های عبید – لطیفه های عبید زاکانی – ترجمه ی حکایت های عربی – به کوشش محمد جعفر محجوب – احسان یارشاطر – منتخبی از

/ 0 نظر / 15 بازدید