دیوان غزلیات حافظ بخش سوم

دیوان غزلیات حافظ شیرازی بخش دوم (غزل 71 تا 105)

(71)

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 

صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

 

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

 

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

 

***

 

(72)

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

***

(73)

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

 

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

 

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

 

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

 

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

 

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

 

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

 

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

 

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

 

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

 

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

 

***

 

(74)

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

 

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

 

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

 

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

 

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

 

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

 

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

 

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

 

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

***

 

(75)

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست

تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

 

از لبت شیر روان بود که من می گفتم

این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

 

جان درازی تو بادا که یقین می دانم

در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

 

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

 

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت

ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

 

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد

حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

 

***

 

(76)

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

 

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم

که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست

 

چرا ز کوی خرابات روی برتابم

کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

 

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

 

غلام نرگس جماش آن سهی سروم

که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

 

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن

که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

 

چنین که از همه سو دام راه می بینم

به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

 

خزینه دل حافظ به زلف و خال مده

که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست

 

***

 

(77)

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

 

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

 

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

 

در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

 

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

 

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

 

***

 

(78)

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

 

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم

افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

 

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

 

با این همه هر آن که نه خواری کشید از او

هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

 

ساقی بیار باده و با محتسب بگو

انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

 

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

 

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

 

***

 

(79)

کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

 

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

 

چمن حکایت اردیبهشت می گوید

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

 

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

 

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد

چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

 

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

 

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ

که گر چه غرق گناه است می رود به بهشت

 

***

 

(80)

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

 

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

 

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

 

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

 

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

 

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

***

 

(81)

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

 

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

 

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

 

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت

 

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

 

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

 

***

 

(82)

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

 

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

 

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

 

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

 

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

 

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

 

***

 

(83)

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

 

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

 

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

 

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

 

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

 

از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

 

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

 

***

 

(84)

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

 

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

 

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت

 

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

 

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

 

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

 

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد

قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

 

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

 

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت

گمگشته ای که باده نابش به کام رفت

 

***

 

(85)

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

 

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

 

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

 

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

 

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

 

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

***

 

(86)

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

 

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

 

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

 

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

 

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

 

هر سروقد که بر مه و خور حسن می فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

 

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

 

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

 

***

 

(87)

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

 

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

 

می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست

از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

 

آسوده بر کنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

 

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت

کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

 

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان

زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت

 

می خور که هر که آخر کار جهان بدید

از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

 

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

 

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

 

***

 

(88)

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

 

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

کنایتیست که از روزگار هجران گفت

 

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز

که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

 

فغان که آن مه نامهربان مهرگسل

به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

 

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب

که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

 

غم کهن به می سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

 

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود

که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

 

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو

تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

 

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

 

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز

من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت

 

***

 

(89)

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت

 

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

 

امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

 

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

 

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

 

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می شکند گوشه محراب امامت

 

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

 

***

 

(90)

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می فرستمت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

 

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

 

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت

 

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

 

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینه خدای نما می فرستمت

 

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

 

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت

 

***

 

(91)

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

 

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

 

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

 

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

 

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت

 

صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

 

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

 

می گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

 

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

 

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت

 

***

 

(92)

میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

 

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست

خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت

 

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست

گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

 

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او

گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

 

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا

گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

 

خوش خرامان می روی چشم بد از روی تو دور

دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

 

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست

ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت

 

***

 

(93)

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

 

به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت

 

نگویم از من بی دل به سهو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

 

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

 

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود برندارم از قدمت

 

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

 

روان تشنه ما را به جرعه ای دریاب

چو می دهند زلال خضر ز جام جمت

 

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

 

***

 

(94)

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

 

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

 

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

 

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

 

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

***

 

(95)

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

 

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

 

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

 

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

 

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

 

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

 

***

 

(96)

درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث

 

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث

 

در بهای بوسه ای جانی طلب

می کنند این دلستانان الغیاث

 

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث

 

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته ام سوزان و گریان الغیاث

 

***

 

(97)

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج

 

دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش

به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج

 

بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج

 

دهان شهد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

 

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت

که از تو درد دل ای جان نمی رسد به علاج

 

چرا همی شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج

 

لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است

قد تو سرو و میان موی و بر به هیات عاج

 

فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج

 

***

 

(98)

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

 

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات

بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

 

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص

از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

 

ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نکند در میان آن ملاح

 

لب چو آب حیات تو هست قوت جان

وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

 

بداد لعل لبت بوسه ای به صد زاری

گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح

 

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

همیشه تا که بود متصل مسا و صباح

 

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

 

***

 

(99)

دل من در هوای روی فرخ

بود آشفته همچون موی فرخ

 

بجز هندوی زلفش هیچ کس نیست

که برخوردار شد از روی فرخ

 

سیاهی نیکبخت است آن که دایم

بود

/ 0 نظر / 18 بازدید