سید مهدی موسوی از زبان خودش

سید مهدی موسوی از زبان خودش
متن کامل مصاحبه با روزنامه کارگزاران:
نه اینکه در سال 1355 در تهران شلوغ و دلگیر به دنیا بیایی‌ و در کرج بزرگ شوی و بعد بروی مشهد اتفاق مهم زندگی من است نه داشتن یک عدد دکترای داروسازی که گاهی که به بی پولی می‌خورم مرا مجبور به کار کردن می‌کند! گفته‌اید از زندگی شخصی و شعری‌ام بگویم... اما اصلا زندگی شخصی چیست؟! وقتی صبح با کتاب بلند می‌شوی و شب روی کتاب خوابت می‌برد، وقتی بیرون رفتنت از خانه برای حضور در کارگاهها و انجمنهای شعر و داستان است، وقتی سر زدنت به اینترنت برای اداره ی وبلاگ ادبی‌ات یا خواندن آخرین مقالات منتشر شده است، وقتی سفرهایت برای حضور در جشنواره های شعری است، وقتی مهمترین تفریحاتت فیلم دیدن و شعر گفتن است و وقتی تلفنهایت درباره ی ساختارشکنی در غزل پست مدرن و آخرین فیلم دیوید لینچ است! دیگر زندگی شخصی چه معنایی دارد؟!
اینکه به ادبیات چسبیده‌ام فقط یک تصادف و انتخاب است به همین راحتی می‌توانستم امروز بازیگر، موسیقی‌دان یا قهرمان دوی استقامت باشم... اما همیشه ترجیح داده‌ام که در یک چیز بهترین باشم تا در هزار تا چیز، متوسط‌! هرچند هنوز هم می‌دوم و در زندگی‌ام نقش بازی می‌کنم، موسیقی را هم که با ترانه گفتن چسبانده‌ام به ادبیات. در ادبیات هم از این شاخه به آن شاخه زیاد پریده‌ام همین الان داستان می‌نویسم، کار طنز می‌کنم، شعر سپید می‌گویم، شعر کلاسیک می‌سرایم!، غزل پست مدرن می‌گویم، مقاله می‌نویسم، تصنیف و ترانه کار می‌کنم و جدیدا هم می‌خواهم فیلمنامه نویسی کنم! هم بد است هم خوب. هم وقت زندگی کردن (‌همان زندگی شخصی که می‌گویید‌) برایم نگذاشته هم انرژی‌ام را بدجور می‌گیرد اما کمک هم می‌کند هر رشته به رشته‌های دیگر کلی ایده می‌دهد. از رمان «‌یوسا‌» گرفته تا فیلم vainly sky همه‌شان را که خوانده‌ام و دیده‌ام از فرمها و کشفهایشان برای غزلهایم الهام گرفته‌ام. همیشه هم گفته‌ام کسی که «‌غزل پست مدرن‌» کار می‌کند باید از عروض و قافیه ی قدیم تا روان شناسی و فلسفه و سینما و... همه و همه را بداند! اگر نمی‌تواند برود از همین شعرهای چشم و ابرو و جاهای دیگر یار بگوید که زیاد هم داریم!
من به جدایی شعر از زندگی اعتقاد ندارم مگراینکه آدم دروغگو باشد. ممکن است جاهایی بتواند فیلم بازی کند امّا پس آن «‌من‌» شاعرش چه می‌شود؟ مگر می‌شود کسی شعر فمینیستی بگوید بعد به زنش بگوید غذا پختن وظیفه‌ات است؟! همین است که جشنواره ی شعر نماز که برگزار می‌شود موقع نماز جماعت چهار نفر می‌آیند داخل نمازخانه!! از آنطرف با ادا و اطوار هم مشکل دارم خیلی هم مشکل دارم بعضی از دوستان ما دیوانه بازی را با شاعری اشتباه گرفته اند. اول مو و ریش بلند می‌کنند، سیگار می‌کشند، کارشان را ول می‌کنند، معتاد می‌شوند، زن سومشان را طلاق می‌دهند بعد اگر فرصت شد کتاب هم می‌خوانند... این راهش نیست شاعری باید در درون به وجود بیاید حالا اگر زندگی را هم مختل کرد اشکالی ندارد امّا مسیری که دوستان می‌روند بالعکس است و نتیجه‌اش را هم خودتان در ادبیات کشور مشاهده می‌کنید!
سابقه ی شعری‌ام؟! نمی‌دانم از بچگی مادرم مرا با کتاب بزرگ کرد، اما شعرگفتن را از اوّل راهنمایی شروع کردم البته شعر که نبود تقلیدی بود از شعر شاعران دیگر... سوم راهنمایی بودم که راهم را کم کم پیدا کردم. البته آن سالها داستان نویسی و نقد را جدی‌تر از شعر دنبال می‌کردم شبانه روز می‌خواندم و می‌نوشتم پدرم شدیداً مخالف بود می‌خواست پسر نابغه‌اش پروفسور شود تا شاعر! حالا که فکرش را می‌کنم حق داشته است. اما کم کم پایم به انجمنها باز شد و دیگر ادبیات شد همه چیز زندگی‌ام. دکترایم را هم گرفتم که با کار کم پول زیاد درآورم و وقتم را اختصاص دهم به ادبیات. جوانتر که بودم خیلی متعصب و مطلق نگر بودم یادم است که در مصاحبه‌ای سال 76 در رادیو در جواب این سئوال که نظرت راجع به شعر سپید چیست گفتم: بگویید سپید چون اصلاً شعر نیست! حتی در همان سالها با جریان غزل فرم (‌روایی‌) شدیداً مخالف بودم و بر روی نوآوری در غزل نئوکلاسیک پافشاری می‌کردم! هرچند بعد چند ماه خودم هم به آن جریان پیوستم...
سال 1376 مجموعه ی « پر از ستاره‌ام اما...» که شامل غزلهای نئوکلاسیکم بود را به همراه دو تن از شاعران مطرح کرج چاپ کردم، در سال 1381 کتاب متفاوت و پرسر و صدای «‌فرشته‌ها خودکشی کردند‌» را به چاپ رساندم که الان چاپ دومش تمام شده و در تدارک چاپ سومش هستیم، بهار 1384 بود که مجموعه ای از شعرهای عاشقانه ی دهه ی هفتادم را چاپ کردم (‌که به نوعی آشتی با مخاطب عام بود‌) با نام «‌اینها را فقط به خاطر شما چاپ می‌کنم‌»! الان درگیر پروژه ی عظیمی ‌هستم به نام «‌پرنده کوچولو نه پرنده بود، نه کوچولو‌» که بیشتر در ادامه ی مجموعه ی دومم است با حدود 200 صفحه پانویس و رفرنس!! این مجموعه غزلهای پست مدرن 78 تا 85 مرا شامل می‌شود و مانند «‌فرشته‌ها...» می‌تواند تحوّل ساز و بسیار جنجالی باشد به طوری که قراردادم برای چاپ اوّل آن حدود 4000 نسخه می‌باشد. ‌در کنار اینها مجموعه‌ای برای ادای دین به شهدای دفاع مقدّس کار کرده‌ام که متأسفانه به علت عدم همکاری مناسب نهادهای ذی ربط هنوز به چاپ نرسیده و فکر کنم در این زمینه کار قابل قبولی در پرونده ی من باشد. روی اسمش هنوز به قطعیت نرسیده‌ام اما احتمالاً «‌خطاب به شترمرغ ها‌» نام بگیرد. در همین اوضاع و احوال به یکسری توافقات کلی با جهاد دانشگاهی برای چاپ مجموعه ی داستانهای کوتاهم رسیده‌ام که انشالله به نمایشگاه امسال می‌رسد و «‌عمودی‌ها‌» نام دارد...
در زمینه ی مباحث تئوریک دو کتاب در دست چاپ دارم که به علت وسواس بسیار من شاید تا مدتهای مدیدی بیرون نیایند. اوّلی کتابی ست با نام «‌عروض در سه روز‌» که جزوه‌های تدریس عروض و قافیه ی مرا دربرمی‌گیرد و روشی کامل و آسان است با مثالهایی از شعر معاصر که برای مخاطب جوان خوشایندتر است. البته این کتاب مباحثی چون عروض کلمات غیر فارسی و ترانه، روان شناسی عروض، خروج از قاعده در خدمت محتوا (‌در غزل پست مدرن‌) و... را نیز دربرمی‌گیرد و مطمئناً چاپش با استقبال شاعران و علاقمندان روبرو خواهد شد. و کتاب دوم مجموعه‌ای است پیرامون مباحث جامعه شناسی به نام «‌نقدی بر دموکراسی‌» که هنوز جای کار بسیار دارد.
درباره ی انجمنهای ادبی بسیار نوشته‌ام و گفته‌‌ام اما در یک نتیجه گیری کلی باید بگویم که فایده ی آنها بر ضررهایشان می‌چربد. هرچند باید بخش نقد در این جلسات رونق بیشتری بگیرد (‌البته منظورم نقد مفید است نه جنجالها و دعواهایی که دغدغه ی ادبیات ندارند و تنها در پی اثبات خود هستند‌) البته امروزه انجمنها خیلی افت کرده‌اند من یادم هست که ده سال پیش انجمن شعر کرج چنان پر می‌شد که حتی جا برای سر پا ایستادن نبود آن انجمن نسلی را تربیت کرد که هرکدام بعدها در شعر کشور مهره‌ای قابل بحث شدند اما امروز... انجمن‌های مشهد وضعشان از این هم بدتر است شاعران مطرح و با استعداد جلسات خصوصی را ترجیح می‌دهند و سایه ی پدرسالاری ادبیات کلاسیک و مد بودن کتاب نخوانی! اوضاع ناخوشایندی را حاکم کرده است. به نظرم در این روزهای بد کارگاههای شعر و داستان با همه اشکالهایشان راه حل خوبی برای فرار از این سراشیبی هستند. اکثر شاعران خوبی که خود من در کرج و مشهد در ده سال اخیر می‌شناسم زاییده ی کار کارگاهی هستند. البته کسانی هم بوده‌اند که خودشان با مطالعه و پشتکار شخصی و دور از جلسات و کارگاهها مطرح شده اند اما تعدادشان واقعاً انگشت شمار است... البته منظورم از شاعر، کسی است که کاری در ادبیات انجام داده وگرنه آن چند نفری که به زور سکه جشنواره ها مطرح شده یا با روابطشان با نشریات ادبی مشهور می‌شوند اصلاً به حساب نمی‌آیند.
نه! از شاعر یا هنرمندی در کرج و مشهد نام نمی‌برم اینقدر شاعر خوب و بااستعداد در هر دو شهر هست که به خودم اجازه ندهم با نام بردن از تعدادی خاص، ناخودآگاه قضاوتی ضمنی کنم. اما این را می‌توانم بگویم که نسل بچه‌هایی که شعر سپید و غزل پست مدرن کار می‌کنند چهره‌های امروز و فردای این دو شهرند و به راحتی می‌توانم مرگ غزل کلاسیک و نئوکلاسیک را با توجه به وضعیت موجود اعلام کنم هرچند این تمایل بیش از قابلیت‌های قوالب جدید به مدهای ادبی روز نیز برمی‌گردد. البته مخالفتهای نسل گذشته نیز مثل همیشه وجود دارد پاره‌ای از روی دلسوزی ست و پاره ای از روی حسد و ترس از دست دادن جایگاهها. اما این رودخانه دارد حرکت می‌کند و ما تنها می‌توانیم آن را هدایت کنیم نه اینکه جلویش را بگیریم. بچه‌های نسل امروز گاهی از این مخالفتها دلسرد و شاکی می‌شوند اما باید یادشان باشد که ده سال پیش گاهی حتی به ما اجازه شعر خواندن داده نمی‌شد چه برسد به حرف زدن و بحث کردن، و باید قدر موقعیت ایجاد شده را بدانند. همچنین با وجود تمام مخالفتها باید حرمت سن و سابقه افراد محفوظ بماند. متأسفانه جنجال سازی راهی شده برای جوانترهایی که می‌خواهند خود را یکشبه مطرح کنند. من یکی از دوستان بسیار جوان را می‌شناسم که ابتدا بسیار مطالعه و تمرین می‌کرد و پیشرفت خوبی نیز داشت اما ناگهان راهش را عوض کرد و در محیطهای اینترنتی شروع به فحاشی به من و امثال من کرد و به شهرتی دیدنی دست یافت. کتابش را هم بی مشورت با بزرگترها در همان روزها به چاپ رساند! اما آیا این رشدهای بادکنکی باقی می‌ماند؟ این بادها به زودی می‌خوابد و کسی می‌ماند که کاری برای ادبیات کرده باشد.
اگر بخواهیم از خودم حرف زده باشم باید بگویم که درگیر قالب نیستم. من یک غزل کلاسیک خوب را بر یک «‌غزل پست مدرن‌» بد ترجیح می‌دهم. امّا یک نکته در اینجا هست که فارغ از سلیقه ی شخصی است و آن این است که دیگر غزل کلاسیک جوابگوی نیازهای شعر امروز نیست. حتی غزل فرم (روایی) هم مرهمی‌ موقتی بر مشکلات ریشه‌ای ادبیات کلاسیک برای تطبیق با وضعیت انسان امروز است. (‌در نظر بگیرید که من پاره ی از اشعار گذشتگان را غزل پست مدرن می‌دانم نه کلاسیک!) ما در واقع باید تفکرمان عوض بشود و تغییر ظاهر قضیه چاره‌ساز نیست. من همیشه این وضعیت را تشبیه می‌کنم به خانه‌ای که ستونهای چوبی دارد راه حل مشکل آجر سه سانتی کردن دیوارها و نمای رومی‌ نیست. این خانه زیباست اما مجبوریم خرابش کنیم و بر زمین آن خانه ی تازه ای بسازیم! مصالح خوبش را می‌توانیم دوباره استفاده کنیم اما نگاهمان باید متفاوت باشد. ما فرزند ناخلف شعر سپید هستیم که از قالبهای کلاسیک استفاده می‌کنیم!
مطمئناً در ترکیب «‌غزل پست مدرن‌» واژه ی «‌غزل‌» به عنوان مَجاز جزء از کلّ تمام قوالب کلاسیک و معتقد به چهارچوب قرار گرفته است. پس غزل پست مدرن فقط یک اصطلاح است که می‌تواند در قوالبی مثل مثنوی، قصیده، رباعی و... نیز رخ دهد. استفاده از «‌غزل» (‌به عنوان پرکاربردترین قالب شعری کلاسیک‌) و اجتناب از به کار بردن کلمه ی «‌شعر کلاسیک» بدین خاطر است که به طور مثال اگر گفته شود: «‌شعر کلاسیک پست مدرن!» به خاطر پارادوکس ایجاد شده ترکیب «‌شعر کلاسیک» به جای آنکه معنای قوالب کلاسیک ادبیات فارسی را برساند (‌که منظور مورد نظر ماست‌) فلسفه و نوع نگاه دنیای کلاسیک را به ذهن متبادر می‌کند که به هیچ وجه مورد نظر ما نمی‌باشد. بلکه وزن و قافیه با تکرار شدنهای یکسان‌شان در طول و عرض شعر، دنیای یکسان‌ساز و قاعده‌مند مدرنیسم را شبیه‌سازی می‌کنند و با ساختاربخشی به اثر مقدمات ساختارشکنی که مدّ نظر ماست را ایجاد می‌کنند زیرا شاعر ابتدا باید یک ساختار را به وجود بیاورد سپس در مقابل آن عصیان کند به قول «‌دریدا» اصلاً ساختار‌شکنی بدون پذیرش یک ساختار اساساً بی معناست.
البته «‌غزل پست مدرن» حداقل از دیدگاه من کاملا پست مدرن نیست!! (همانجور که مباحث دریدا را کاملاً پست مدرن نمی‌دانم‌) بلکه در واقع بیان یک وضعیت پسامدرن با استفاده از ابزارهای مدرن است یعنی بسیاری از ویژگیهای حاکم بر این نوع شعر از اصول دنیای مدرن می‌باشند و در اینجا تفکر موجود به نوعی در تضاد با ابزار و دنیای پیرامون قرار گرفته است. این دقیقاً وضعیت انسان پست مدرن امروز است که در جهانی زندگی می‌کند که موج صنعتی و مدرنیسم غالب شده و تعارضها و روان‌پریشی این انسان بر اثر تجربه این دوگانگی موضوع اکثر غزلهای پست مدرن است. پس در واقع اگر ما به تلفیق آگاهانه ی دو تفکر دست زده‌ایم که در مقابل هم قرار گرفته‌اند و اگر اکثرا به چهارچوبها تن می‌دهیم و فقط در موارد معدودی و آنهم بسیار محتاطانه در مقابل قالب (‌یا همان ساختار پیش فرض) دست به عصیان می‌زنیم به نوعی قصد بازآفرینی وضعیت شخصیتهایی را داریم که در جامعه ی پیرامون ما دچار این دوگانگی و تعارض شده‌اند. فردیتی که به طور مثال از طرفی در کارخانه‌ها و اداره‌ها و پشت چراغ قرمزها تحت فشار دنیای مدرن است و از جانبی دیگر با شخصیت سازی مجازی در اینترنت پنجره‌ای به سوی حفظ خویش در حضور جمع پیدا کرده است. فردیتی که در نهایت در مقابل مدرنیسم و اراده ی معطوف به جمع! تسلیم می‌شود و فقط در لحظاتی این عصیان را بروز می‌دهد. اتفاقاً در آن طرف مرز هم پست مدرنیسم را با همین دید می‌نگرند و مثلاً وقتی ساختمان AT & T به عنوان اولین ساختمان با معماری پسامدرن تخریب شده تغییر کاربری می‌یابد و به یک مرکز مدرن تجاری تبدیل می‌شود با افتخار اعلام می‌کنند که این خود یک اتفاق پسامدرن است چون پسامدرنیسم نمی‌تواند خود به یک نظم و ساخت تبدیل شود و به قولی جزیره‌های نامنظمی ‌است در دل دنیای مدرن!
البته قبول دارم که خیلی ها همین حضور تفکر پسامدرن در قالب مدرن و نقد مدرنیسم و به چالش کشیدن آن را پست مدرن می‌دانند و با اشاره به مباحث لوکالیزه شدن فرهنگی تاکید دارند که غزل پست مدرن دقیقاً پست مدرن است! و همانجور که گفتم اعتقاد دارند ساخت شکنی فقط در ساختاری از پیش آماده ممکن است و اتفاقاً فقط قوالب کلاسیک می‌توانند پست مدرن باشند و حتی نمونه‌هایی از شعرهای موزون و مقفا که جزء ادبیات پسامدرن طبقه بندی می‌شود را در ادبیات آمریکا و فرانسه یافته اند و مورد تحلیل و بررسی قرار داده‌اند!! این دیدگاهها هم برای من محترم است... مطمئناً همانجور که پست مدرنیسم یک سری خرده روایت‌های موازی و حتی متناقض است غزل پست مدرن هم از هرگونه قطعیت طفره می‌رود نه مانیفستی دارد نه هر چیز دیگری که بخواهد آن را قانون مدار کند. شباهت تنها در تفکری است که در پشت شعر قرار دارد و در غزل پست مدرن هر کسی به شکلی بروز می‌یابد. شاید نباید غزل پست مدرن را یک موج، مکتب یا سبک ادبی فرض کرد بلکه آن را باید قالبی تازه نامید که خود حالا می‌تواند دارای سبکها و زیرمجموعه های متفاوتی باشد. شاید سالها بعد ادبیات کشور را به سه بخش ادبیات کلاسیک، شعر نو و غزل پست مدرن تقسیم کنند. روزی که از آنهایی که سرسختانه به سرکوبی هر حرف تازه‌ای همّت گذاشته اند نامی‌نیست و تنها ادبیات است که باقی خواهد ماند.
من نه پدر غزل پست مدرن هستم نه علاقه‌ای دارم که باشم حتی صراحتاً بگویم که خود را در ایجاد این سبک یا قالب یا موج یا ... مؤثر نمی‌دانم. از مولوی گرفته تا ایرج میرزا‌! از بهمنی گرفته تا قیصر... ادبیات ما سرشار است از لایه ی پنهانی که ما آن را غزل پست مدرن می‌نامیم حالا ممکن است در پشت آن کارها دید فلسفی که ما داریم موجود نباشد ممکن است تنها به شکل جرقه‌هایی زودگذر بوده اما مهم این است که وجود داشته است!! غزل پست مدرن ایجاد نشد بلکه تحلیلی بود بر شباهتهایی انکارناپذیر در لایه ی زیرین برخی آثار و بررسی و جمع‌آوری آنها. ما اوّل «‌غزل پست مدرن» گفتیم بعد جریانش را به وجود آوردیم. غزل پست مدرن بیش از شاعر هم اکنون نیاز به منتقد و تحلیل گر دارد. این دنیای تازه‌ای که در ادبیات گذشته و معاصر داریم نشان می‌دهیم آنقدر بکر هست که سالها به تحلیل و بررسی درباره ی آن بپردازیم. اما متأسفانه حتی دوستان موافق هم به جای آنکه به نقد و بررسی بپردازند به ایجاد زیرشاخه‌ها و جریان‌سازی و شهرت فکر می‌کنند. کسی دلش برای ادبیات و غزل پست مدرن نمی‌سوزد بلکه همه چیز خلاصه می‌شود در «‌من» و عقده‌های روانی سرکوب شده‌اش!
من قبول دارم که موافقان غزل پست مدرن یک مشت جوان 15 تا 35 ساله اند که دستشان به جایی بند نیست و توی کتابها و وبلاگهایشان زندگی می‌کنند. (‌بگذریم از معدود بزرگانی چون استاد محمدعلی بهمنی که واقعاً در این سالها از دوستان حمایت کرده‌‌اند) من قبول دارم که نشریات عام پسند غزل کلاسیک چاپ می‌کنند و نشریات تخصصی شعر سپید! من قبول دارم ما حتی یک شب شعر یا جشنواره ی ویژه ی غزل پست مدرن (‌یا به قولی غزل متفاوط) در کشور نداشته‌ایم و نداریم. من قبول دارم که بسیاری از اساتید حتی از به کار بردن این اصطلاح اکراه دارند. من قبول دارم که دوستانی که در این ژانر کار می‌کنند در جلسات ادبی و فضای مجازی مورد شدیدترین حمله‌ها قرار می‌گیرند. من قبول دارم که پدر من ترجیح می‌دهد «‌دیوان حافظ» را بخواند تا شعرهای مرا. من قبول دارم... اما فکر می‌کنم همه ی این «‌قبول دارم» ها ثابت می‌کنند که غزل پست مدرن وجود دارد و حرفهای تازه‌ای دارد!
مخالفان ما دو دسته هستند:
اوّل بعضی از شاعران کلاسیک ‌سرایی که یا غزل پست مدرن را نمی‌فهمند یا با آن عناد دارند. من اصلاً اینها را درک نمی‌کنم اگر مشکلشان صنایع ادبی است که شعر ما مملوء از صنایع ادبی ادبیات کلاسیک است. اگر می‌گویند فهمش مشکل است که فهم غزل بیدل و قصیده ی منوچهری مشکلتر است. اگر به خروجهای به ندرت ما از قواعد گیر می‌دهند که از حافظ و مولوی گرفته تا شعر امروز نمونه‌های زیادی موجود است ضمن اینکه ما با خروج بی‌دلیل شدیداً مخالفیم. اینها اگر جواب مسأله‌ای را بلد نباشند صورت مسأله را پاک می‌کنند چون نمی‌توانند خود را با شعر امروز هماهنگ کنند انکارش می‌کنند. ما از سر نتوانستن به سراغ «‌غزل پست مدرن» نرفته‌ایم بلکه به خاطر زیاد دانستن آن را پیدا کرده ایم. کتابهای کلاسیک ادبیات فارسی را (‌چه نظم و چه نثر) بیاورید تا ببینید ما آن را بهتر خوانده‌ایم یا شما! خود همین شاعران روزی قصاید و غزلهای نئوکلاسیک مرا تحسین می‌کردند و مرا جوان اوّل شعر کشور می‌نامیدند حال چه شده است که به من لقب «‌محمدرضا گلزار» غزل!! و هوچی گر می‌دهند؟! قیافه ی من همان قیافه معمولی گذشته است (احتمالاً اینها مرا از نزدیک ندیده‌اند) و شعر من هم ادامه ی همان مسیر، داد و فریادهایم هم کمتر شده که بیشتر نشده است! اینها آدمهایی هستند که عرضه ی پیش رفتن ندارند پس می‌خواهند رقبای بهتر را از دور خارج کنند. من که پوستم کلفت شده است بیچاره این جوانهای بااستعدادی که دارند در جلسات کوچک و بزرگ، در جشنواره‌ها و... سلاخی می‌شوند!
دسته دوم تعداد کمی‌از شاعران سپیدسرا هستند. (‌که من در ابتدا فکر می‌کردم مهمترین حامیان ما باشند) در نشریات تخصصی ادبی حتی حاضر نیستند متفاوط ترین شعرهای ما را چاپ کنند اما مزخرف‌ترین شعرهای سپید در صفحات آنها درج می‌شود. همین غزلهای مرا وزن و قافیه‌اش را بگیرید و با یک اسم گنده برایشان بفرستید اگر آن را چاپ نکردند می‌آیم همینجا و از همه عذرخواهی می‌کنم و غزل پست مدرن را هم می‌بوسم و می‌گذارم کنار. از این خنده‌دارتر اینکه مثلاً فلان آقا مقاله‌ای با نام «‌پیش درآمدی بر مقوله اخلاق و روشنفکری» را که هیچ ربط مستقیمی ‌به ادبیات ندارد در نشریه‌اش چاپ نمی‌کند و به دوستانش توضیح می‌دهد: نمی‌خواهم از این غزلسراها فعلاً مقاله بزنم!! اینها می‌ترسند حق هم دارند بترسند چون ظاهربینند و خلاصه می‌شوند در قالب. نگاه نمی‌کنند چه چیزی پشت آن است ادّعای پست مدرن بودن می‌کنند اما می‌گویند شعر سپید درست است و لاغیر! «‌فر وغ» سالها پیش به اینها می‌گوید قالبی فکر نکنید ببینید در درون قالب چیست! می‌ترسند که نکند اگر غزل پست مدرن همه گیر شود دیگر کسی شعر سپید نخواند و نگوید. مگر خود من همین الان شعر سپید نمی‌گویم؟! (‌حتی بیش از غزل) تعصب چشمهایشان را کور کرده است. کسانی که روزگاری داعیه ی آوانگاردیسم داشتند حالا خود به فرایندی کلاسیک و غیرقابل فراروی تبدیل شده‌اند!! چند نفرشان بدون پیش فرض آمده است یک نقد منطقی درباره ی یک غزل پست مدرن بنویسد؟! هرچه نوشته‌اند یا درباره اصطلاح «‌غزل پست مدرن» بوده یا درباره شاعرانی که در این ژانر کار می‌کنند!
من ضعفها را قبول دارم. می‌دانم که بعضی شعرهایی که به اسم غزل پست مدرن عرضه می‌شوند فقط ظاهر متفاوطی دارند. قبول دارم که کار در این ژانر به مطالعه و تسلط به عروض و قافیه به مقدار وحشتناکی احتیاج دارد. اتفاقاً خود من مقالات زیادی در آسیب شناسی غزل پست مدرن نوشته‌ام و تمام کج روی ها را باز کرده‌ام و در حدّ خودم راه حل و پیشنهاد داده‌ام. اما کلاهمان را قاضی کنیم مگر در این کشور روزانه کم شعر کلاسیک و سپید ضعیف تولید می‌شود؟! خب غزل پست مدرن هم مثل آنها... در ضمن یادمان باشد که این جریان شاید ریشه ی 1000 ساله داشته باشد اما همه گیر شدن و شکل گیری‌اش نوپاست و تا رفع نقص‌ها و کمبودها زمان نیاز دارد. این جوانها به حمایت احتیاج دارند نه توهین و بایکوت! البته اگر دلمان برای ادبیات می‌سوزد وگرنه اساتید و شاعرانی که بیشتر دنبال چشم یار و شهرت هستند تکلیفشان مشخص است.
در انتهای صحبتهایم از شما تشکر می‌کنم که به من فرصتی دادید که پاره‌ای از درد دلهایم را به مخاطبان عزیز که بعد از شعر تنها دلگرمی ‌من برای ادامه دادن بوده‌اند منتقل کنم. امیدوارم نشریاتی از این قبیل که بی‌طرفانه به انعکاس شعر امروز مشغولند در ادامه ی راه خویش نیز پایدار باشند. همچنین پیشاپیش از همه ی دوستان به خاطر لحن تند و تیزم که جز صداقت علتی ندارد معذرت می‌خواهم و امیدوارم بدانند که ترجیح می‌دهم شاعران را از خود برنجانم تا ادبیات را...
-------------
این هم از مصاحبه ی ما...

 

 

کلید واژه ها: bahal21.persianblog.ir - غزل پست مدرن - مصاحبه - زندگینامه - بیوگرافی

/ 0 نظر / 13 بازدید