دیوان غزلیات حافظ بخش دوم

 دیوان غزلیات حافظ شیرازی بخش دوم (غزل 36 تا 70)

***

(36)

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

 

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

 

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

 

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

 

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

 

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

 

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

 

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

 

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست

 

***

 

(37)

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

 

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست

 

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

 

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

 

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

 

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

 

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

 

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست

 

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست

 

حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

 

***

 

(38)

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

 

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

 

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

 

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

 

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

 

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

 

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست

 

***

 

(39)

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

 

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای

کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

 

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است

 

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

 

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

 

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

 

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

 

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است

تا آب ما که منبعش الله اکبر است

 

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

 

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو

کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

 

***

 

(40)

المنه لله که در میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

 

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

 

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

 

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

 

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

 

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

 

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

 

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید

از قبله ابروی تو در عین نماز است

 

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

 

***

 

(41)

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

 

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است

 

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

 

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر

که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

 

سپهر برشده پرویزنیست خون افشان

که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است

 

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

 

***

 

(42)

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

 

طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است

 

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

 

وه که دردانه ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است

 

ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است

 

از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است

 

همچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است

 

***

(43)

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

 

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود

آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

 

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

 

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با ناله شب های بیداران خوش است

 

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست

شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

 

از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش

کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

 

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست

تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

 

***

 

(44)

کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

 

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

 

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

 

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

 

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

 

حدیث مدعیان و خیال همکاران

همان حکایت زردوز و بوریاباف است

 

خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ

نگاه دار که قلاب شهر صراف است

 

***

 

(45)

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

 

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است

 

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

 

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است

 

بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

 

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

 

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ازل است

 

***

 

(46)

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

 

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

 

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

 

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

***

 

(47)

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

 

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

که سرفرازی عالم در این کله دانست

 

بر آستانه میخانه هر که یافت رهی

ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

 

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

 

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

 

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان

چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست

 

ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم

چنان گریست که ناهید دید و مه دانست

 

حدیث حافظ و ساغر که می زند پنهان

چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

 

بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر

نمونه ای ز خم طاق بارگه دانست

 

***

 

(48)

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

 

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

 

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

 

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم

محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

 

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

 

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق

هر که قدر نفس باد یمانی دانست

 

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

 

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان

هر که غارتگری باد خزانی دانست

 

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت

ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

 

***

 

(49)

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

 

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

 

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

منظری از چمن نزهت درویشان است

 

آن چه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیاییست که در صحبت درویشان است

 

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

 

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

 

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

 

روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

 

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

 

گنج قارون که فرو می شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

 

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

 

حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

 

***

 

(50)

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

 

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

به دست باش که خیری به جای خویشتن است

 

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

 

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

 

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است

 

مرو به خانه ارباب بی مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

 

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

 

***

 

(51)

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

 

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

 

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

 

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

 

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

 

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

 

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 

***

 

(52)

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

 

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

 

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

 

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

 

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

 

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

 

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

 

***

 

(53)

منم که گوشه میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک

نوای من به سحر آه عذرخواه من است

 

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

گدای خاک در دوست پادشاه من است

 

غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

 

***

 

(54)

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

 

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

 

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایون است

 

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

شکنج طره لیلی مقام مجنون است

 

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است

سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

 

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از جور دور گردون است

 

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز

کنار دامن من همچو رود جیحون است

 

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرون است

 

ز بیخودی طلب یار می کند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

 

***

 

(55)

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

 

جمالت معجز حسن است لیکن

حدیث غمزه ات سحر مبین است

 

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

 

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحرآفرین است

 

عجب علمیست علم هیات عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

 

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

 

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

که دل برد و کنون دربند دین است

 

***

 

(56)

دل سراپرده محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

 

من که سر درنیاورم به دو کون

گردنم زیر بار منت اوست

 

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

 

گر من آلوده دامنم چه عجب

همه عالم گواه عصمت اوست

 

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده دار حریم حرمت اوست

 

بی خیالش مباد منظر چشم

زان که این گوشه جای خلوت اوست

 

هر گل نو که شد چمن آرای

ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

 

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

 

ملکت عاشقی و گنج طرب

هر چه دارم ز یمن همت اوست

 

من و دل گر فدا شدیم چه باک

غرض اندر میان سلامت اوست

 

فقر ظاهر مبین که حافظ را

سینه گنجینه محبت اوست

 

***

 

(57)

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

 

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

 

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

 

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

 

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

 

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

 

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

 

***

 

(58)

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست

 

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

 

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق های غنچه تو بر توست

 

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

 

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را

که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

 

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

 

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

 

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

 

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است

که داغدار ازل همچو لاله خودروست

 

***

 

(59)

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

 

چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

 

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست

 

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

 

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

 

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

 

***

 

(60)

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

 

خوش می دهد نشان جلال و جمال یار

خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

 

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

 

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

 

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

 

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

 

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح

زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

 

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

 

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک

منت خدای را که نیم شرمسار دوست

 

***

 

(61)

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

 

به جان او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

 

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

 

من گدا و تمنای وصل او هیهات

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

 

دل صنوبریم همچو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

 

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

 

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

 

***

 

(62)

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

 

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

 

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

 

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

 

بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

 

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

 

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

 

حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست

 

***

 

(63)

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست

 

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

چون من در آن دیار هزاران غریب هست

 

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

 

آن جا که کار صومعه را جلوه می دهند

ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

 

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست

هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست

 

***

 

(64)

اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

 

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

 

در این چمن گل بی خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

 

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

 

به نیم جو

/ 0 نظر / 18 بازدید