داستان ادیپ

 

« داستان ادیپ»1

لایوس پادشاه شهر تبس بود. همسر و ملکه ی او بانو یوکاسته2 نام داشت که به

 تازگی پسری زاییده بود که نام او را ادیپ 3 گذاشتند. پیشگویان به لایوس گفتند

که پسرت درآینده تو را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد. به همین دلیل

 لایوس شاه به یکی از خدمتکاران دستور داد تا ادیپ را در کوه رها کنند تا از بین

برود. اما خدمتگذاری که مأمور سر راه گذاشتن ادیپ بود، دلش به حال او سوخت

 و او را به چوپانان بیگانه سپرد. چوپانان ادیپ را به شهر دیگری بردند و او را به

 پادشاه آنجا تقدیم کردند.

سالها گذشت و ادیپ به سن نوجوانی رسید و برای جستجوی پدر و مادرش به راه

 افتاد تا اینکه پس از جستجوی زیاد در نزدیکی های شهر تبس که پدر واقعی اش

، لایوس شاه آنجا حکومت می کرد؛ رسید. در راه تبس با پدرش برخورد کرد و

 درگیری هایی بین پدرو پسر که اصلا همدیگر را نمی شناختند پیش آمد، و بالاخره

 لایوس به دست پسرش ، ادیپ که او را نمی شناخت کشته شد.سپس ادیپ به دروازه

 شهر تبس رسید و با موجودی افسانه ای به نام ابوالهول4 روبرو شد این موجود

 عجیب الخلقه  نیمی از بدنش، از بدن شیر، با بالهای افراشته ی عقاب که سر آن

 سر انسان بود. که عادت داشته سر راه مردم بایستد و معمایی از آنها بپرسد. اگر

 پاسخ درست می دادند جان سالم به در می بردند ولی اگر جواب درست به معما نمی دادند

 توسط ابوالهول خورده می شدند.

چندی بود که مردم تبس از دست این موجود به تنگ آمده بودند. چون لایوس مرده بود

 و شهر برون شاه مانده بود وزرا را شرط کردند که هرکس بتواند به معمای ابوالهول

 پاسخ درست بدهد و او را از شهر بیرون کند می تواند با ملکه یوکاسته ازدواج کرده

 و پادشاه شهر تبس بشود. خیلی از مردم جان خود را بر سر این راه از دست دادند تا

 اینکه ادیپ به نزدیکی دروازه شهر رسید که ناگهان ابوالهول از بالای تخت سنگی

 فریاد زد:

« ای جوان کجا می روی؟! برای رفتن به داخل شهر باید ابتدا معمای مرا حل کنی!»

ادیپ گفت: «منتظرم تا معمایت را مطرح کنی!»

و ابوالهول با فریادی بلند این معما را از ادیپ پرسید: «آن چیست که یک صدا دارد؟

 چهار پا صبح، دو پا صبح و سه پا عصر؛ تازه وقتی که چهار پا دارد از همیشه

 ضعیف تر است؟!»

 

ادیپ بعد از کمی اندیشیدن گفت:

« این جانور یک انسان است. انسان در کودکی، یعنی در صبح زندگی، چهار دست و

 پا راه می رود و در این حالت از هر وقت دیگر ضعیف تر همیشه است؛ و اما در

 عصر زندگی که به غروب زندگی نزدیک است عصا به دست می گیرد و بر سه پا

 راه می رود» در این لحظه آه از نهان ابوالهول برآمد، خود را از بالای صخره به

 زیر افکنه و کشته شد.

بعد از آن ادیپ به شهر تبس رفت و طبق شرطی که وزیر گذاشته بود. نادانسته با

 مادر خویش ازدواج کرد و پادشاه شد. اما به زودی بیماری طاعون در شهر شیوع پیدا کرد

 و انسان های زیادی را از بین برد تا اینکه ادیپ برای یافتن راه چاره دست به

 دامن غیب دانی به نام«تیر زیاس» 5 شد. تیر زیاس غیب دان به او گفت که طاعون

 هنگامی بر خواهد افتاد که انتقام قتل لایوس گرفته شود.

ادیپ پس از چندی جستجو سرانجام پی برد که گناهکار اصلی خود اوست. پس از

 کشف حقیقت، ملکه یوکاسته خودکشی کرد و ادیپ چشمان خویش را ترکاند و کور

 شد. سپس همراه یکی از دختران خود به نام آنتیگون در وضع گدایان از تبس بیرون

 رفت، اما گناه او دامنگیر مردم تبس شد.

                             نگارش توسط:

 محمد کاظم محمدی- سروش

 

 

پی نوشت ها:

1-ادیب شاه: سوفوکل(حدود 496-456 ق م)یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان

 باستان است. یکی از تراژدی های معروف او، تراژدی ادیپ شاه است که زیگموند فروید، روانشناس معروف با توجه به آن اصطلاح عقده ی ادیپ را وضع کرد.

2- یوکاسته، کاهی ژوکاستس هم گفته می شود.

3- ادیپ(oedipus): ادیپوس

4- ابوالهول(sphinx): که گاهی اسفینکس هم گفته می شود بدن شیر و سر انسان

 داشت و نزد مصریان مظهر آفتاب بود.

5- تیر زیاس(Tire'sias):

 

 

 

منابع:

1-بوشو، هانری(1913)، ادیپ در راه

2-ستاری، جلای، بازتاب اسطوره در بوف کور، تهران، انتشارات توس، چاپ اول1377

3- ادیپ شاه( یا ادیپ شهریار)، سوفوکل

4- ادیپ در کولون، سوفوکل

5- شمیسا، سیروس، انواع ادبی، تهران، نشر فردوسی، چاپ دهم او براست سوم)، 1383.

6- لنسلین گرین،؟ راجر، اساطیر یونان، ترجمه ی عباس آقاجانی، تهران سروش، چاپ پنجم 1387.

 

چند یادداشت و توضیح مختصر:

الف) کتاب ادیپ در راه (ادیپ راهپوی، رهسپار) اثر رمان نویس، روانکاو و روان

 درمانگر بلژیکی، هانری بوشو(1913) است.

ب ) برای مطالعه ی داستان به صورت کمی مفصلتر و تخصصی تر می توانید به

 سایت ویکی پدیا مراجعه نمایید.

****

*****

 

****

****

 

/ 0 نظر / 14 بازدید