حق با ماست...

(حق با ماست)

از پله های مطب خصوصی که پایین می آمدیم دوستم هنوز داشت به منشی بداخلاق دکتر خصوصی فحش می داد من هم جوش آورده بودم. بعد از 200 کیلومتر طی مسافت از شهرستان تا شیراز و چند ساعت معطل شدن توی مطب دکتر تازه آقای منشی به ما گفت وقت نداریم؛ هرچی هم اصرار کردم که: «آقا، کلی راه از شهرستان آمده ایم و دوستم حال خوشی ندارد» توی کتش نرفت که نرفت! از آن طرف خانمی که معلوم نبود وقت گرفته است یا نه درِ گوش منشی چیزی گفت. منشی هم خانم را فرستاد پیش دکتر. بعد هم باکمال پررویی به ما گفت: «من به پرسنل خودمونم وقت ندادم، شما که دیگه هیچ!» دوستم که از این حرف خیلی عصبانی شده بود به من گفت : «می بینی سروش؟ این برای پرسنلش هم وقت نداره ما که دیگه هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!» و من هم در جوابش گفتم: «توی این مملکت همیشه ما هیچ بودیم رفیق! منتها خوشگلا همه جای دنیا مزایایی دارن و به نظر من حقشون هم هست! بالاخره هرچی باشه اللهُ جمیل و یحب الجمال» و همزمان به خانمی که از مطب دکتر بیرون می آمد اشاره کردم! منشی هم که با این حرف به شدت احساس کرد حسابی به شخصیتش ریده شده است نگهبان را صدا زد. نگهبان که نمی توانست کاری بکند!ُ اصلا حق نداشت ما را بیندازد بیرون حتی وقتی قضیه را به او گفتیم کمی هم طرف ما را گرفت اما چه می شود کرد منشی همکاری او بود و حتما روزی یک چایی را حداقل کنار هم می خوردند... این بود که ترجیح دادیم به همان فحش هایی که رفیقم توی راه پله نثار منشی می کرد بسنده کنیم.

در پیاده رو روبروی در ورودی بیمارستان نشستیم هنوز از آن اتفاق اعصابم خورد بود که یک اطلاعیه را روی دیوار دیدم که بیشتر مرا به هم ریخت!

فروش کلیه، گروه خونی +B

همراه:.............0917

در همین احوالات یک  گدا با کلاه سبز هم آمد دامن گیرمان شد که: «الهی خیر از جونیتون ببینید به سید اولاد پیغمبر کمک کنید و...» وقتی هم دید آبی از ما گرم نمی شود کلی نفرین و لعنت نثار ما و تمام جوانان میهن اسلامی کرد و رفت. یکی هم نیست به اینها بفهماند اگر دعای تو مستجاب می شد که نمی آمدی گدایی بکنی!

آمدیم توی ترمینال یکی از کارکنان با یک پسر 17-18 ساله پیچیده بودند به هم  و مدام خواهر و مادر همدیگر را به رخ می کشیدند آخر هم تصمیم گرفتند با مشت و لگد و صندلی کار را تمام کنند کارمند ترمینال که هم سنش بیشتر بود و هم ورزیده تر مرتب از خجالت آن پسر لاغرمردنی در آمد ملت هم مثل برج میلاد، راست ایستاده بودند و نگاه می کردند... بلیت گرفیتم و منتظر اتوبوس شدیم که قرار بود ساعت 8:30 شب حرکت کند، توی حیاط ترمینال دعوای دیگری شروع شد. مردی که به نظرم کمتر از 25 سال داشت و احتمالا معتاد هم بود آمده بود سروقت آشغال های توی سطل، هیچکس حتی نیم نگاهی هم به او نمی کرد گویی که اصلا آن مرد وجود ندارد، اما به یکباره داد و هوار رفتگر ترمینال که آن مرد را هل داد و نقش بر زمین کرد، همه ی چشم ها و گردن ها را مثل پیرابین زیر دریایی به سمت مردمعتاد چرخاند... آه کتک خوردن به خاطر یک مشت آشغال.

حالا بگذریم که اتوبوس به جای ساعت 8:30 ساعت 9:30 حرکت کرد و راه دو ساعت و نیمه ی شیراز تا نی ریز را بیش سه ساعت و نیم طول داد و من را بیشتر به یاد سرعت اینترنت ایران انداخت... حالا بگذریم که چون تاکسی توی ترمینال دختری را سوار کرده بود به ما اعتنایی نکرد و مجبور شدیم پیاده با چندتا ساک سنگین از اول شهر برویم وسط شهر... اصلا بگذریم این چیزها که مهم نیست حق همیشه با ماست حق همیشه با دوغ...

سروش محمدی

20 اردیبهشت 1391

__________________________

پ. ن 1: کلن دیروز هم مثل همه ی روزها، روز خوبی برای من نبود...

پ. ن 2: این نوشته  کاملن واقعیه و دیروز اتفاق افتاده منتها من تا همین الان داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا دیروز دوربینم همرام نبود که الان بتونم بگم: «اسنادش هم موجوده...»

/ 18 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ خاموش

موارد بیشماری دیدم توی این مراجعات مکررم به این جور مکان ها!!! تمام شود به خیر .امیدوارم[خنثی]

عسل بانو

اینجا همه فکر کسب و کارند عزیز دولا دولا شتر سوارند عزیز تنها من و تو به سادگی می نازیم اینجا همه ختم روزگارند عزیز

نوربخش

سروش جان اتفاقات افتاده شده می توانست راه حل داشته باشد 1-به اقای منشی یک اسکناس 5000 تومانی هدیه می دادید 2- به ان کلیه فروش کمی دلداری میدادید و می گفتید همه این کاررو می کنند نگران نباش 3- به ان گدای خیابانی یک قطعه اسکناس 500 تومانی می دادید تا مورد نفرینش قرار نگیرید 4-در ان دعوای ترمینال مداخله می کردید و چند تا مشت و لگد نوش جان می کردید 6- با ان راننده هم سفره می شدید واز نوبر شما هم استفاده می کردید . با تشکر فراوان [خنده]

انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران

سلام علیکم ضمن تبریک میلاد یگانه بانوی وقار و عصمت حضرت زهرا (س) انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران شما را دعوت به مطالعه افکار و عقاید خود می کند وظیفه هر ایرانی مسلمان حفظ فرهنگ خودی در مقابل فرهنگ بیگانه ،ازجمله فرهنگ غربی - ماسونی رایج در ادبیات غربزده است. انتظار ما فقط مطالعه است و آشنایی با مبانی فکری ادبیات اصیل شیعی! البته بدون هرگونه اعمال تعصب توخالی! مکتب تشیع مکتب علم است و علم بالاترین نقطه ی حمکت ! موفق باشید ![گل]

انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران

سلام علیکم ضمن تبریک میلاد یگانه بانوی وقار و عصمت حضرت زهرا (س) انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران شما را دعوت به مطالعه افکار و عقاید خود می کند وظیفه هر ایرانی مسلمان حفظ فرهنگ خودی در مقابل فرهنگ بیگانه ،ازجمله فرهنگ غربی - ماسونی رایج در ادبیات غربزده است. انتظار ما فقط مطالعه است و آشنایی با مبانی فکری ادبیات اصیل شیعی! البته بدون هرگونه اعمال تعصب توخالی! مکتب تشیع مکتب علم است و علم بالاترین نقطه ی حمکت ! موفق باشید ![گل]

آقای هشت

سلام وبلاگ آقای هشت به روز شد با: به این زودی مگه میشه منو تو آخرای خط برای رفتنت بی من به تو که نه به من لعنت با افتخار دعوتید محمد میرزایی (شهرام)

باران مصفا

از ماست که بر ماست و از دوغ که بر دوغ قضیه برمیگرده به خودمون و به قول معروف خودمان کرده ایم که لعنت بر خودمان باد و حالا برخاسته ایم که واقعا وقت خوابیدن رسیده . به قول بهار گوییم که بیدار شدیم ء این چه خیالیست بیداری ما چیست ؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست

آسمون

من هم که در شهر بزرگی مثل مشهد زندگی می کنم که وجب به وجبش مطب دکتر شده... هر وقت گذارم به دکتر بیفته به منشی و دکتر بد و بیراهی نصیب می کنم... البته استثنائاتی هم هست... وقتی کلاس کنکور می رفتم (20 سال پیش) کلاس کنکورم نزدیک بیمارستان قائم مشهد بود که همیشه بیمارهای شهرستانی پشت میله هایش ردیفی روی زمین می نشستند در حالی که بیمارستان حیاط بزرگی دارد... یادمه بعد از مدتی مسیرم رو عوض کردم از راه دیگری می رفتم که از جلوی بیمارستان رد نشم چون کلی از دیدن آن صحنه ها اعصابم خورد میشد... خدا به همه مریض ها شفا و صبر بدهد...