این پست را با تمام کاستی هایش تقدیم می کنم به سیدمهدی موسوی و طاهره کوپالی ، و باید به این دو عزیز بگویم وبلاگتان را فیلتر کردند اما قلمتان و زبانتان را که نمی توانند فیلتر کنند.

ابتدا باید تشریف فرمایی تان را به وبلاگ جدیدم خوش آمد بگویم. و اینکه شدیدا نیازمند تبادل لینک هستم. پس در صورت تمایل به تبادل لینک با من حتما خبرم کنید.

 

حس می کنم که آدمکی گنگ و خسته ام

در گیجگاه ذهن خودم لخته بسته ام

من متصل به دلهره هایی عمیق در↓

یک نقطه مثل مرکز پوچی نشسته ام

درگیر ناگهانی یک فکر خط خطی

من سالهاست در دلِ تنگم شکسته ام

محمدکاظم محمدی– سروش

 

حدود یک هفته پیش از اخبار تلویزیون به طور اتفاقی گزارشی را دیدم که احتمالا بسیاری از شما دوستان آن را دیده اید. خلاصه ی آن گزارش که از مصوبات یک روز مجلس تهیه شده بود ، این بود که :  مجلسی ها آن روز برای تصویب لایحه ی ثبت شدن ازدواج های موقت بحث می کردند. در پایان جلسه گزارشگر به سوی چندنفر از نمایندگان رفت و از آنها در مورد ثبت شدن یا نشدن ازدواج های موقت می پرسید و آنها در یک کلمه پاسخ می دادند. بعضی آنها جواب دادند ثبت شود و برخی دیگر گفتند لازم به ثبت نیست اما وقتی از یک آخوند این سوال را پرسیدند او بعد از کمی تامل پاسخ داد :  بینابین

مدرن می شوی و پست می شوی به درک

زن تو ارث همین بچه های الباقی ست

زن تو سهم همین صیغه های ساعتی است

زن تو عقد همین بند های الحاقی ست

           علی بهمنی

 

 از همان سه چهار سال پیش که نمایشنامه ی " شیطان و خدا" اثر "ژان پل سارتر" را خواندم آرزو داشتم یک روزی بتوانم نقش " گوتز" را بازی کنم نمی دانم چرا این نقش را دوست داشتم. اما خودم بهتر می دانم که دیگر هیچوقت نمی توانم تئاتر بازی کنم. در این نمایش که در حال و هوای قرون وسطی می گذرد ، "سارتر" مردم را به درستی احمق جلوه داده و به طوری که سران مذهبی و سیاسی نهایت استفاده را از حماقت مردم می کنند.

 

«گوتز:  کسی خیانت می کند که خائن باشد ، و تو خیانت خواهی کرد. آره ، جانم. اصلا تو مدت هاست که خائنی : دو گروه در مقابل هم قرار گرفته اند و تو مدعی هستی که به هر دو گروه تعلق داری. پس تو دو دوزه بازی می کنی ، پس تو به دو زبان فکر می کنی. رنج مردم فقیر را به زبانِ لاتینِ کلیسا می گویی " آزمون " و به زبان آلمانی می گویی " ظلم " ... »

شیطان و خدا ، ژان پل سارتر ، ترجمه ی ابولحسن نجفی ، ص 62

 

«کاترین:          من می توانم برای تو بیست تا ، صدتا زن بشوم ، اگر بخواهی ، من می        توانم همه ی زن های دنیا بشوم. مرا روی ترک اسبت سوار کن و ببر. من سنگین  نیستم ، اسبت تن مرا حس نمی کند. من می خواهم فاحشه خانه ی تو باشم. »

همان ، ص 90

 

«...من از آلودگی به این مادّیات گریزانم هدف من در زندگی زناشویی غیر از اینهاست من وقتی شوهرم را دوست بدارم تا آخرین لحظه ی حیات و تا آخرین قطره ی خونم به خاطر او و به خاطر خوشبختی او کوشش خواهم کرد من امروز  فقط می خواهم با تو ازدواج کنم زیرا احساس می کنم که به خوبی می توانم وسایل خوشبختی تو را فراهم سازم من از دسته دخترانی نیستم که منظورم در ازدواج فقط تحصیل آزادی بیشتر و یا مثلا پوشیدن لباس های قشنگ تر و توالت کردن باشد من این چیزها را ننگ می دانم ... پرویز زمستان هیچ لطفی ندارد توی سرما و برف و باران که نمی شود خوش بود و شادمانی کرد من مخصوصا مدت را به شش ماه تمدید کردم که هم تو فرصت بیشتری داشته باشی و هم بهار بیاید.»

اولین تپش های عاشقانه قلبم (نامه های عاشقانه فروغ فرخزاد) ، ص30 – 32

 

«از دفترچه ی خاطرات ماریا: (که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود "مطمئن نیستم")

من کشف کرده ام که چرا یک مرد بخاطز زن ها پول می پردازد ،  او می خواهد شاد باشد. »

یازده دقیقه ، پائولو کوئلیو ، ص 62

 

این روزها بخاطر کسالت و مشکلات دیگر بیشتر از قبل کم کار و تنبل شده ام. دلیل دیر به روز شدنم همین است. از این به بعد وبلاگ را با فیش برداری های کتاب هایی که خوانده ام و می خوانم ، به روز می کنم. دوستان عزیز شما هم با راهنمایی و معرفی کتاب های مفید به این حقیر کمک کنید.

 

و اما شعر که باید بخوانید و نقد هم لطفا فراموش نشود.

 

سگ پارس ها

 

سرگیجه های این " منِ " عاصی بد است! نیست؟

سگ پارس های مرد سیاسی بد است! نیست؟

رگ می زنی ولی... [ ولی از این جهان گند↓

حتی نمی شود بِخَلاصی! بد است! نیست؟ ]

هی جیغ می کشی به خودت/ توی بُزدلیت↓

از ردّ سایه ات بِهراسی بد است! نیست؟

با/ریدنِ نگاه من از چشم های من

در ذهن با خودت که بِلاسی بد است! نیست؟

اینها همه بد اند ولی ای تمام من 

اینکه توهم مرا نشناسی بد است ، بد

محمدکاظم محمدی - سروش