(خاطره)

خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که زن گریانی رسید. پرسید چرا می گریی؟

- چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آنجا چه می بینید؟

خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ، خداوند، آنگاه که قدرت حافظه را به من می بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان همواره می توانم بهار را به یاد آورم... و لبخند بزنم.

×××××××××

سرچشمه ی این نوشتار:

پائولو کوئلیو، مکتوب، ترجمه آرش حجازی، انتشارات کاروان، چاپ شانزدهم، 1388، ص 130