جای زخم بزرگی در پشت دخترک به چشم می خورد. دنده هایش بیرون زده بود و از فرط خستگی نفس به زور از سینه اش بیرون می آمد. دو سال پیش، در محلی بسیار دور از آنجا، شبی بی اینکه شمع را خاموش کند خوابش برده بود. وقتی بیدار شده بود آتش همه جا را گرفته بود. خانه ای که در آن با مادربزرگش – که او را بزرگ کرده بود – زندگی می کرد سوخت و خاکستر شد. از آن پس مادربزرگش او را به این شهر و آن شهر می کشاند و با پرداخت بیست سناتوو به بغل این و آن می انداخت تا پول خانه ی خاکستر شده را در آورد. دختر به حساب خودش هنوز می بایستی ده سال دیگر هرشب بغل هفتاد مرد بخوابد... وقتی خانم رئیس برای بار دوم در اتاق را کوفت، آئورلیانو بدون اینکه کاری کرده باشد، اتاق را ترک کرد. دلش می خواست گریه کند. ان شب نتوانست بخوابد؛ با حسی مخلوط از شهوت و ترحم به آن دختر فکر می کرد. دلش می خواست او را دوست داشته باشد و حمایتش کند. سپیده دم، خسته از تب و بی خوابی، به سادگی تصمیم گرفت با او ازدواج کند تا هم او را از دست مادربزرگش نجات دهد و هم بتواند هرشب به اندازه ی هفتاد مرد با او عشقبازی کند. اما وقتی ساعت ده صبح به میکده ی کارتارینو رفت، دخترک از شهر رفته بود.

 

××××××××××××××

پ. ن:

صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز، بهمن فرزانه، تهران، امیرکبیر، 1357، ص 52