سلام. این بار با یک داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس در خدمت شما هستم. جمله های برگزیده ی این داستان رو خودم هایلایت کردم. خیلی دوست داشتم بتونم آقای «سلمان باهنر» رو معرفی کنم اما هرچی توی وب گشتم چیزی پیدا نکردم متاسفانه. منتظر نظرات شما هستم.

رضا رزم[1]

سلمان باهنر

هنوز خیال می کنم سال پنجم دبستان، قلدرترین بچه ی کلاسمان بوده ام و هیچ کس حاضر نشده این ادعا را امضا کند. یک چیز دیگر اینکه، موهای فرفری همیشه مرا به این وسوسه می اندازند که باید با کسی دعوا راه بیندازم، موهای آن کس را چنگ بزنم، سرش را پایین بکشم و با ضربه سنگینِ زانو توی دهان آن کس بکوبم، دندان ها و دماغش را خُرد کنم تا خون فواره بزند روی آسفالتِ حیاط مدرسه! بعد رو در روی بچه ها بایستم و نگاهی هم البته به بالا داشته باشم، به نوک چنارها و کاج ها! مثل آنها مغرور و قوی باشم!

ناظمِ پیر، بیخِ چسب و وصله دار میکروفون را گرفته بود تا صدا قطع و وصل نشود. گفته بود: «وقتی این طوری تو بلندگو با دهنم آژیر می کشم، یعنی آژیر قلابیه، یعنی داریم تمرین می کنیم، یعنی همه می دوین طرف پناهگاه! اما... ولی اگه خدای نکرده حمله بشه، رادیو رو می گذارم پشت بلندگو. آژیر رادیو رو که شنفتین، یعنی آژیر راستکیه، یعنی بازم باید بدوین طرف پناهگاه. وقتی آژیر قلابیه هر کسی تا آخر  صدای آژیر که تموم م یشه، نرسیده باشه به پناهگاه، خودم م یزنم پس گردنش! نمره انضباطشم کم می کنم اما وقتی آژیر راستکیه، هر کسی تا آخر صدای آژیر که تموم می شه نرسیده باشه به پناهگاه، موشک و بمبی که از هوا می آد، خودش، حسابشو می رسه! دیگه اون وقت از دست من و آقای مدیر و معلم ورزشتون هم کاری ساخته نیست! فهمیدین؟!»

حتی کسانی که هیچوقت به حرفِ هیچ بلندگویی گوش نمی دهند - حتی همه - عادت کرده اند در جواب «فهمیدین» بلند و کشیده داد بزنند «بعله»  و کمتر کسی نه خیر می گوید، چک و چانه می زند، توضیح سوال بیشتری می خواهد یا حتی سکوت می کند! این طوریاس، فهمیدین؟

ما بلند و کشیده داد زده بودیم «بعله»! در همان دبستان پسرانه شهرستان بهبهان، با دیوارهای کوتاه - آنقدر کوتاه که قابل جهش بود - دیوارها سکوی نشستن می شدند. سکوت بود؛ در حیاط، کریدورها، کلاس ها! همه بودند. کسی غایب نبود، هیچکس. معلم ها هم همه بودند. ده دقیقه بعد سرِ کلاس، ناظمِ پیر پیشتر از معلم ایستاده بود جلوی تخته سیاه.

-        «کی از همه بزرگتره؟»

همه ی بچه ها، غیراز من، یک صدا، داد زده بودند: «رزم»

-        «رزم کیه؟»

رضا رزم، یکپارچه، ایستاد همان جا ته کلاس. تمام قد، تکیه داد به دیوارِ گچی. هنوز هم فکر می کنم آن موهای پُر پُشتِ فرفریش با سایش به دیوار، گچ های دیوار را می تراشند و رزم عین خیالش نیست. این کارش هم لج مرا در می آورد. پسِ کلّه کناریم را چنگ زده بودم که چرا اسم مرا نگفته بود!

ناظم، نشسته بود توی چشم های ریزِ رزم.

-        «وقتی آژیرِ قلابی می زنم، تو می مونی تو کلاس! هر کی نتونست زود بجنبه بزنه بیرون، با اُردنگی بیرونش می کنی! این جِغِله های قوزولی جلوی کلاس، زیر دست و پای بقیه نمونند! کمک می دی برن بیرون! فهمیدی؟»

تصویرِ واضح رزم، هنوز در ذهنم هست که به جای بله گفتن، سرش را خم هم نکرده بود؛ هما نطور کشیده و مغرور ایستاده بود تا ناظم که منتظر پاسخ بود خودش به جای او بگوید «بعله» فقط دوست داشتم به جای او بودم؛ بزر گترین و قویترین!

پیش ترش که وضعمان بدتر بود و می گفتند عرب های عراق آمده اند تا توی مملکت، مردم را برده بودند بیابان های تَنگ تَکاب، میان هُرمِ داغ آفتاب؛ جایی که آدمها از زور حرارت چشم ها را تنگ می کنند. گودال بزرگی هم بود که شاش و پشگلِ مردم از توالت های صحرایی می رفت به آنجا! گودال بزرگِ بی سرپوش، تنها تفریحمان بود که می رفتیم تماشای کثافت ها و روزی که دخترکی از شیب خاکی گودال سُرید میانِ گُه، رزم آنجا بود و دخترک را کشید بالا! تصوُّرِ بزرگ بودنش از همان جا کاشته شده بود میان ذهن بچه ها. اسطوره ها همیشه مُنجی دختران مو بِلوندِ گیسو بُلَندند!

آن هفته از شنبه تا پنجشنبه، هر روز - روزی سه بار - ناظم پیر با آن صدای زنگ دار که لابد دندان های مصنوعیش را هم می لرزاند، پشت بلندگو آژیر می کشید و همه می دویدیم به سوی پناهگاه! نماینده های قُلدرِ کلاسها که از همه بزر گتر بودند، می ماندند دست به سینه، عین قهرمان های شکست ناپذیرِ این گُریزِ قلّابی! برای ما عین یک بازی شده بود، جنگ بازی با دشمنی نامرئی که از او تنها صدای آژیری به عنوان نشانه داشتیم!

حالا که فکر می کنم، تصویرِ خطوطِ کج میزها به یقینم می اندازد که آن عصر پنجشنبه پاییزی ریاضی داشتیم و با اعداد اعشاری ور می رفتیم. آخرهای ساعت بود. معلم لابد رفته بود دفتر تلفن بزند یا چایی بخورد. ما هم به پیشوازِ زنگ خانه، دفتر دستک ها را می چپاندیم توی کیف های چرمی کهنه. صدا به غافلگیری زلزله ای ناگهانی، پیچید میان مدرسه. آژیرِ راست راستکی یکریز مثل مته، همه جا را سوراخ می کرد. این اولین آژیر واقعی ای بود که در مدرسه می شنیدیم. چند ثانیه بدون استثنا کوچک و بزرگمان، بی صدا، بی حرکت، بی حتی نفس کشیدن، داشتیم معنی باور ناپذیرِ خطر را در ذهنمان حلاجی می کردیم.

بعد از این چند ثانیه که هیچ معلوم نبود چه بود، حرکت انفجاری تمام سلولهای زنده متحرک بچه ها به سوی پناهگاه شروع شد. طول راهروها و حیاط را جیغ می کشیدیم و می دویدیم.ا گر اشتباه نکنم از زورِ ترس خنده ام گرفته بود. از یکی دو نفر سبقت گرفتم. عجب بازی واقعی ترسناکی بود. چند نفری زودتر از من، کنج دیوارها توی پناهگاه کز کرده بودند. کلاس اولی هایی که زمین خورده بودند یا نخورده بودند، همه گریه می کردند.

در غیاب ما، همیشه، دانای کل - همان قدرتی که بالاتر از همه می نُماید - خطِّ قصه ها را پی می گیرد. رزم در کلاس مانده است، به خیال اینکه همیشه باید بماند. یکی از جغله ها را که جا مانده است به کول می گیرد و از پنجره به حیاط فراری می دهد. رزم آخرین نفر را هم که مانده است تا کیف و کتابش را بردارد با اُردنگی از کلاس می تاراند. درست میان همین چرخشِ گِردی سر با موهای فرفری بر محور گردنِ کشیده باریک، که می خواهد یک بارِ دیگر از خالی بودن کلاس خاطر جمع شود، بله، درست در همین چرخش، همه چیز فرو می ریزد. برای شانه های آدمی، هر اندازه هم که بزرگ باشند، هیچ باری سنگین تر از بارِ مسؤولیت نیست، هر اندازه هم که کوچک باشد.

هنوز گه گاهی به یکی از دوستان همکلاسی قدیمی زنگ می زنم و می پرسم: «آخر عاقبتا اون پسره – رضا رزم – چی شد؟»

یادم هست یکی از بچه ها گفته بود پسرک موفرفری را دیده است که کفش هایش را در دست داشته و وحشت زده از در مدرسه بیرون می دویده است. لابد قطره ای خون هم روی دست ها یا شقیقه هایش می سُریده پایین. او  می گفت دیده است پسر مو فرفری، میان مردمِ وحشت زده خیابان گُم شده است.

و دیگر برنگشت، حتی به چادرهای مدرسه ای که دوباره بیرون شهر، توی تَنگ تکاب برپا کرده بودند، حتی به مدرسه های نوسازِ بعد از جنگ.

گاهی هم که خبرِ مرگ یکی از دوستان قدیم و جدید را می شنوم به این فکر می کنم که آخر چطور می توانسته است خودش را از میان خروارها آجر و سنگ و شیشه و در و پنجره آوار شده، بیرون بکشد. بعدها فکر می کردم اگر هم دستم می رسید و موهای رزم را چنگ هم می زدم، کاری نمی توانستم بکنم؛ او فقط کافی بود همان طور کشیده بایستد تا من معلق میانِ هوا و زمین، به موهای او که مثل جلبک های کناره ی یک رود وحشی بودند، چنگ بزنم، تا نسیمِ آب یا تکان های شدید سرِ رضا مرا با خود نَبَرَد! اما بُرده است. حداقل می دانم موجِ آن موهای فرفری که گچ های دیوار را می سایید، مرا بُرده است به جایی دور، آن قدر دور که مردم وحشت زده اش هنوز هراسان میان خیابان هایش می دوند.

به قلم: سلمان باهنر

تایپ: سروش محمدی

_____________________________

پ. ن 1: ماهنامه ی داستان (خردنامه ی همشهری)، شماره ی 58، مهر 1389، ص 57