معرفی اجمالی مری گوردون [1] (Mary Gordon)

متولد 1949، آمریکا، او برنده گران ترین جایزه داستان نویسی آمریکا به نام «استوری» در سال 2007 است و رمان های او اغلب پرفروشند. داستان «زندگی  شهری» او که در مجموعه «اینجا همه آدم ها این جوری اند»، با ترجمه ی مژده دقیقی (انتشارات نیلوفر-1379) منتشر شده است، مقام اول جایزه ادبی اُ.هنری را به خود اختصاص داده است.

سرک کشیدن به دوره ی کودکی نویسنده ای مثل «مری گوردون» هیجان انگیز است. کتاب خوان های ایرانی، داستان «زندگی شهری» او را در مجموعه ی «اینجا همه آدم ها این جوری اند» خوانده اند و تلخی و عمق آن داستان احتمالا هنوز یادشان هست. این گزارش سفری در کودکی با نام «Pilgrimage» در مجله ی نیویورکر، شماره 18 آوریل 2005 به چاپ رسیده است.

 

تنها سفر خانوادگی ما[2]

مری گوردون

ترجمه: مینا فرشیدنیک

پدر و مادرم ایده ی تنها سفرمان را از یک روحانی گرفتند. ادواج آنها بر پایه ی اصول کلیسای کاتولیک شکل گرفته بود و زندگیمان رنگ و بوی مذهبی داشت. هر دو میانسال بودند که من به دنیا آمدم: مادرم چهل و یک ساله بود و پدرم پنجاه و پنج ساله. مادرم فلج اطفال داشت ولی در یک دفتر حقوقی به عنوان منشی کار می کرد و خرجمان را در می آورد، چون پدرم کار نداشت.

بهار سال 1954، وقتی پنج سالم بود، یک کشیش پیشنهاد کرد که به زیارت معبد قدیسه ی آنی دی بیوپری در ایالت کبک برویم. معبدی که زائرانش اعتقاد داشتند حاجتشان حتما برآورده می شود، به خصوص اگر زائر در حالی که با زانو از پلکان سنگی معبد بالا می رود، خواسته اش را بیان کند. باید دعا می کردیم پدر «یک شغل خوب» پیدا کند. می دانستیم شغل هایی که در تمام این سال ها  پیدا کرده و از دست داده – کافه چی، راننده ی تاکسی و... – برازنده ی او نبوده. می دانستیم که «یک شغل خوب» متضمن کار داشتن با کلمات است. او یک نویسنده بود. یک ویراستار.

برای اینکه پول هتل را صرفه جویی کنیم، باید راه دوازده ساعته ی نیویورک تا کبک را یک نفس رانندگی می کردیم و غذایمان را هم در ماشین می خوردیم. مادرم چند تا ساندویچ همبرگر، کلوچه فندقی و یک آبمیوه ی مخصوص برای من آورده بود که عاشق اسمش بودم: نکتار زردآلو. من در صندلی عقبِ جادارمان شاد و راضی بودم. سرهای پدر و مادرم را می دیدم که با مهربانی به سمت هم می چرخید، مادرم لقمه ای در دهان پدرم می گذاشت یا یک جرعه نوشیدنی به او می داد. من وانمود می کردم صندلی عقب، اتاق هتل است و دستگیره ی پنجره، تلفنی است که با آن دستور غذا می دهم: خاویار و نوشابه مخصوص. مرز کانادا را رد کردیم و من از اینکه دیدم آدم ها فرانسوی حرف نمی زنند سرخورده شدم. عاشق کلمات فرانسوی بودم. آهنگ بعضی از آنها در نظرم بالرینی را تداعی  می کرد که به نرمی از پلکانی به پایین می خرامد؛ و بیشتر سرخورده شدم وقتی به جای هتل، در یک متل اقامت کردیم که کاغذدیواری هایش مثلا قرار بود مانند الوارهای گره دار کاج به نظر برسند.

صبح روز بعد وقتی به زیارتگاه رفتیم، من و مادرم در همان کلیسای پایین مشغول عبادت شدیم. در همان حال پدرم برای رسیدن به معبد اصلی، پله های سنگی را یک به یک با زانوهایش بالا می رفت. من دعاهایم را با لهجه ی فرانسوی ادا می کردم، طوری که انگار دارم به زبان فرانسه دعا می کنم. مادرم تسبیح نقره ای رنگش را در دست داشت. هنگامی که پدرم پیش ما برگشت، سرزنده و جوان به نظر می رسید و لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت. به متل که برگشتیم، مادرم زانوهای خراشیده و خون آلود پدرم را با محلول نمک شست و شو داد و با نوار بست. من احساس غرور می کردم اما گیج هم شده بودم. پدرم را به خاطر زخم هایش آدم شجاعی می دانستم اما دلسوزی غیرعادی مادرم به نظرم عجیب بود، همین طور حالت پدرم که در عین متانت و غرور، این دلسوزی های مادر را می پذیرفت.

قرار بود وقتی از زیارتگاه بر می گردیم، به خاطر من در «شهر قصه» توقف کنیم. «شهر قصه» بدل فقیرانه ی دیزنی لند بود که به تازگی در شمال شهر آلبانی ساخته شده بود. نمی دانم پدر و مادرم آن را از کجا می شناختند. از آن چیز هایی نبود که معمولا به آن توجه نشان دهند؛ مثل این بود یکدفعه به سفر فضایی علاقه مند شده باشند.

تا «شهر قصه» همه ی راه را خوابیدم. الان می فهمم که چندان خاص هم نبود، فقط چند تا مجسمه ی سیمانی از داستان های پریان و شعرهای کودکانه: خانه ی مادر بزرگ شنل قرمزی، درشکه ی کدوتنبل سیندرلا، شخصیت های آلیس در سرزمین عجایب، تازه افتتاح شده بود. رنگ بعضی از ستون ها تازه داشت خشک می شد. بیشتر بچه های آمریکا آن روز مدرسه بودند. به این دلیل که ما تنها آدم های آنجا بودیم یا دلیلش این بود که مردم هنوز راجع به «شهر قصه» چیزی نشنیده بودند، یا فکر کرده بودند ارزش دیدنش را ندارد؟ هرچه بود، ما آنجا را مال خودمان کرده بودیم و خالی بودنش، و خالی بودنش حس یک مکان اختصاصی را به مان می داد. یقین داشتم که آن شهر فقط برای من بنا شده؛ پدر و مادرم به ایده ی چنین جایی فکر کرده و بعد برای خشنودی من، آن ایده را به واقعیت تبدیل کرده اند.

مجسمه ها از من خیلی بزرگتر بودند. آهسته و با احترام، از گوشه ای به گوشه دیگر می رفتم، از آنها بالا می رفتم، می نشستم و منتظر می شدم تا عکسم را بگیرند. این طور نبود که کنار مجسمه ها خودم را بخشی از دنیای داستاه بدانم، در عوض احساسم به آنها با نوعی احترام همراه بود؛ همان احترامی که پدر و مادرم برای قدیسه ی آنی دی بیوپری قائل بودند، با این تفاوت که من در آن مکان نه درخواستی داشتم که بخواهم برآورده شود و نه آرزو داشتم چیزی به من عطا شود، چون با تمام وجود شاد بودم. احساس می کردم من و پدر و مادرم قابل تحسین و رشک برانگیزیم: پدرم با زانوهای باند پیچی شده اش، مادرم که نکتار زردآلو به من می داد و من که روی صندلی میس مافتِ کوچولو نشسته بودم و به آنها که می گفتند بگویم «Cheese» لبخند می زدم.

یقین داشتم که پدرم یک شغل خوب پیدا خواهد کرد. آن وقت همه به برتری ما پی می بردند. اما پیدا نکرد؛ یک سال و نیم بعد مرد. و بعد از آن، من تا مدت های طولانی جایی نرفتم.

 

مری گوردون

برگردان مینا فرشیدنیک

تایپ سروش محمدی

_____________________________

پ. ن 1: ماهنامه ی داستان (خردنامه ی همشهری)، شماره ی 58، مهر 1389، ص 12

پ. ن 2: همان ص 19