(بطری)

یک روز صبح، همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، که چیزی را دیدیم که در افق می درخشید؛ هرچند قصد داشتیم که به یک دره برویم، مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریباً یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست. یک بطری آبجو بود، خالی. شاید از چند سال پیش در آنجا افتاده بود. غبار صحرایی در درون اش متبلور شده بود. از آن جا که صحرا بسیار گرم تر یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟

اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چطور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

 

×××××××××

سرچشمه ی این نوشتار:

پائولو کوئلیو، دومین مکتوب، ترجمه آرش حجازی و بهرام جعفری، انتشارات کاروان، چاپ دهم، 1385، ص 80