سلام چند تا جمله به یادماندنی از کتاب آخرین روز یک محکوم نوشته ی ویکتور ماری هوگو و ترجمه ی بسیار خوب زنده یاد محمدقاضی براتون می نویسم امیدوارم کم کاری های اخیرم رو جبران کنه. انصافن محمد قاضی ترجمه های بی نظیری داره.

 

درباره کتاب:

داستان از زبان اول شخص روایت میشه. مردی که محکوم به اعدامه و توی دخمه ی تاریکی آخرین روزهای زندگیش رو می گذرونه به خاطر خوشرفتاری مورد عنایت رییس زندان قرار می گیره و بهش یه فانوس و قلم و کاغذ می دن تا بنویسه... داستان درواقع یادداشت های همین محکوم به اعدامه.

×××××××××

  • توجه و عنایت زندانبان بوی مرگ می دهد.
  • کسی را که محکوم به اعدام می کنند دارای فکر و ادراکی است پابند زندگی است، روحی دارد که هرگز آماده برای مرگ نیست؟ خیر، خیر
  • در زنجیر، فکر و ادراک باید نابود گردد و به دست غل آهنین محکوم به نیستی شود. در آن زنجیر فقط حیوانی باقی می ماند که نباید جز در ساعات معین نیاز طبیعی یا اشتها داشته باشد.

×××××××××

پ. ن:

1- آخرین روز یک محکوم، ویکتور هوگو، ترجمه محمد قاضی، انتشارات هدایت، چاپ دهم، تابستان 1369

2- بالاخره امتحانام تموم شد، اگر  این ویروسای لعنتی دست از سرم بر دارن تابستون قول میدم به شدت در خدمتتون باشم.

3- بعضی از دوستان خیلی وقته کامنت گذاشتن و شرمنده شون شدم که نتونستم جواب بدم. دغدغه و امتحانا بود دیگه.