درباره نويسنده
سروش محمدی
محمدکاظم محمدی هستم و دوستان (سروش) صدایم کنند. شعر این روزها بیشتر حالم را خراب تر می کند اما لامصب مثل یک خوره، نه بهتر است بگویم مثل یک اعتیاد هزارساله است که تار پودم دم به ساعت هوای شعر می کنند.
  • صفحه نخست
  • آرشيو وبلاگ
  • تماس با من
  • فيد وبلاگ
نويسندگان وبلاگ
  • سروش محمدی
صفحات اختصاصي
  • دیوان غزلیات حافظ بخش سوم
  • دیوان غزلیات حافظ بخش دوم
  • دیوان غزلیات حافظ بخش یکم
  • زندگی دکتر منصور رستگار فسایی از زبان خودش
  • کاریکاتور ها و نقاشی های مفهومی از چو هان لم
  • زندگی هوشنگ گلشیری از زبان خودش
  • زندگی عمران صلاحی
  • چند خاطره از زنده یاد عمران صلاحی
  • چند حکایت از عبید زاکانی
  • پایتخت کشور های جهان براساس حروف الفبا
  • چند غزل از محمدعلی بهمنی
  • داستان کوتاه ملا و شراب فروش نوشته ی پائولو کوئیلو
  • سید مهدی موسوی از زبان خودش
  • شاعر تمام شده، شعری از سیدمهدی موسوی
  • چند شعر کوتاه از دکتر بهادر باقری
  • یک داستان کوتاه از پائولو کوئیلو
  • طرح های گرافیکی سروش محمدی
  • داستان ادیپ
  • کتابخانه
  • تصاویر سمینار غزل متفاوط
  • گالری تصاویر محمدکاظم محمدی - سروش
  • پژوهش و مقاله
  • نقاش اتاق آبی
مطالب اخير
  • دخترک کولی - بخشی از صدسال تنهایی، گابریل گارسیا ماکز
  • "رضا رزم" داستان کوتاهی از سلمان باهنر
  • حق با ماست...
  • "تنها سفر خانوداگی ما" داستان کوتاهی از مری گوردون
  • فریاد بزن می خوام بمونم
  • دانلود کتاب آموزش ساخت کتابخانه الکترونیکی به وسیله ی AutoRun Pro EnterPrise
  • دانلود مجموعه شعر از من می شنوی | مهدی اسماعیلی
  • بطری | پائولو کوئلیو
  • پست مدرنیسم و ادبیات علمی تخیلی | اندرو ام. باتلر | دانلود کتاب
  • زندگینامه نویسی | دکتر سیروس شمیسا
  • خودکشی | پائولو کوئلیو
  • کلبه ی وحشت
  • داستان ادیپ | دانلود رایگان کتاب
  • دانلود رایگان کتاب پاهای کثیف | شل سیلور استاین
  • دانلود رایگان کتاب شعرهای اکتاویو پاز | ترجمه ی احمد شاملو
  • نحوه ی حذف کردن فایل های غیرقابل حذف | دانلود رایگان کتاب
  • اکتاویو پاز و شعرهایش
  • ماریا واین و شعر هایش
  • دانلود رایگان کتاب پریان | خورخه لوئیس بورخس
  • دانلود رایگان برنامه تشخیص رنگ مقاومت
  • ارسال فایل ها بدون استفاده از اینترنت | دانلود رایگان کتاب
  • دانلود رایگان کتاب سونای محله ی پولدارها | داستان واقعی
  • دانلود رایگان کتاب "چراغ آخر" اثر صادق چوبک
  • دانلود رایگان نرم افزار خطاهای مودم | ورژن نهایی
  • چند ترفند کاربردی برای ساخت و استفاده از PDF + دانلود کتاب
  • باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
  • دانلود رایگان کتاب غزل پست مدرن: این ور آب، اون ور آب
  • مارک شاگال و نقاشی هایش
  • کاریکاتور های شب یلدا
  • هنگامی که روزنامه می‌فروختم (داستان واقعی)
کلمات کليدي مطالب
  • دانلود (٢٠)
  • شعر (۱۳)
  • داستان کوتاه (۸)
  • بیوگرافی (٥)
  • ترفند و آموزش (٤)
  • داستان واقعی (۳)
  • گرافیک و نقاشی (۳)
  • کاریکاتور (۳)
  • مهندس احمدی (۳)
  • داستان (٢)
  • وبنوشت های روزانه سروش محمدی (٢)
  • اجتماعی (٢)
  • مقاله (٢)
  • آرش حجازی (٢)
  • اکتاویو پاز (٢)
  • پائولو کوئلیو (٢)
  • نرم افزار (٢)
  • دومین مکتوب (٢)
  • حوصله ی خدا (۱)
  • illustrations (۱)
  • انواع ادبی (۱)
  • سگ ولگرد کثیف (۱)
  • جک کانفیلد (۱)
  • پس از هدفمند شدن یارانه ها چه اتفاقی می افتد؟ (۱)
  • بوفستان (۱)
  • 1984 جورج اورول (۱)
  • chow hon lam (۱)
  • کاریکاتور های شب یلدا (۱)
  • صد سال تنهایی (۱)
  • مارک شاگال (۱)
  • محمد حسینی مقدم (۱)
  • صادق چوبک (۱)
  • اکسپرسیونیسم انتزاعی (۱)
  • غزل پست مدرن: این ور آب، اون ور آب (۱)
  • ارباب جنگ (۱)
  • چقدر مانده (۱)
  • چند ترفند کاربردی برای ساخت و استفاده از pdf (۱)
  • آموزش نرم افزار adobe acrbat (۱)
  • نرم افزار خطاهای مودم (۱)
  • چراغ آخر (۱)
  • نرم افزار تشخیص رنگ مقاومت (۱)
  • resistor color code calculator (۱)
  • خورخه لویئس بورخس (۱)
  • ماریا واین (۱)
  • فریده حسن زاده (۱)
  • نظریه های ادبی (۱)
  • چگونه فایل های غیرقابل حذف را حذف کنیم؟ (۱)
  • اساطیر و افسانه ها (۱)
  • گونه های ادبی (۱)
  • دکتر سیروس شمیسا (۱)
  • مهدی اسماعیلی (۱)
  • از من می شنوی (۱)
  • آموزش نرم افزار autorun pro enterprise (۱)
  • سیدمهدی موسوی (۱)
  • بهمن فرزانه (۱)
  • سیدعلی صالحی (۱)
  • پریان (۱)
  • ژان پل سارتر (۱)
  • علمی تخیلی (۱)
  • کلبه وحشت (۱)
  • ژوزه ساراماگو (۱)
  • سنگفرش هر خیابان از طلاست (۱)
  • کیم وو چونگ (۱)
  • modem errors (۱)
  • هدفمندی یارانه ها (۱)
  • انتهای دنیا (۱)
  • ادیپ (۱)
  • سگ پارس ها (۱)
  • ارسال فایل ها بدون استفاده از اینترنت (۱)
  • تاریخ انقضای من (۱)
  • تصاویر سمینار غزل متفاوط (۱)
  • پنجره ها (۱)
  • شل سیلور استاین (۱)
  • کوری (۱)
  • خیلی ساده (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • پست مدرن (۱)
  • گابریل گارسیا مارکز (۱)
  • شب یلدا (۱)
  • شازده کوچولو (۱)
  • ساده بودم، تو نبودی، باران بود (۱)
  • مری گوردون (۱)
  • مینا فرشیدنیک (۱)
  • داستان در حوزه دفاع مقدس (۱)
  • سلمان باهنر (۱)
  • گزیده ی داستان و رمان (۱)
  • ادبیات غنایی (۱)
آرشيو وبلاگ
  • عناوين مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • آذر ۸٩
  • شهریور ۸٩
دوستان من
  • آآ (وبلاگ قدیمی خودم)
  • آتیش پاره
  • ادو
  • آرزو
  • آرزو حقیقی
  • آرش سیفی
  • آریوبرزن ابراهیمی
  • اصفهان آن لاین - محمدرضا زادهوش
  • اعظم زارع
  • افزایش بازدید
  • اکرم توکلی جویباری (ریرا)
  • الرحیل
  • الف-نون
  • الهام قدوسی
  • الهام کریمی
  • انجمن شاعران ونویسندگان طراز سخن
  • آیدا
  • ایمان عباس پی
  • این پایان قصه نیست...
  • اینجا بوی دلتنگی می دهد
  • اینجا زمین است؛حوابودن تاوان سنگینی دارد
  • بانک سخن بزرگان
  • بانوی بی لب
  • به نام تک نوازنده گیتار عشق
  • بهزاد
  • پارادایز 777
  • پرنده یا قفس
  • پویا صداقت
  • تبادل لینک خودکار
  • تجلی
  • تنها
  • جعفر شاهسونی
  • حدیث زنگنه
  • حمیدرضا ظرافت
  • خان دایی فلفل
  • دختری شبگرد و تنها
  • دخو
  • درج آگهی رایگان
  • دوباره و باز هم دوباره
  • رحمان مولایی
  • ریحانه (نیلوفرانه)
  • زهرا رجائی
  • زهرا سجادی
  • زیر نور مــــــــــاه
  • سارا (هاوار)
  • سایت ادبی آریاقلم
  • سجاد حیدری
  • سحر بختیاری
  • سعید ظهیری
  • سقوط یک امپراطوری
  • سید جواد عطایی
  • سیدجواد ابطحی
  • سیدعلی رضایی
  • سیدمهدی موسوی
  • شقایق پور صالحی
  • شهرام میرزایی
  • طاهره کوپالی
  • طوبی
  • طیبه صفری
  • طیبه صفری (پارازیت)
  • عادل واعظی (وبلاگ جدید)
  • عادل واعظی (وبلاگ فی.لتر شده)
  • عارف عسکری
  • عباس حسین زاده - میلاد
  • عباس نوربخش
  • عکس ها
  • علی رمضانی کینچاه
  • علی کریمی کلایه
  • علیرضا قاسمی
  • عماد بهاری
  • غار نشین
  • فاطمه احمدیان
  • فاطمه اختصاری
  • فراز یاوری
  • فرزاد بهزادی
  • فرزاد رنود
  • فرزاد محمدی
  • فرزانه عنایتی
  • فرشاد آقایی
  • فرناز افشار
  • فروزان مولاپرست
  • فروشگاه اینترنتی پارمیس فان
  • فروغ - می خوام بمونم
  • فرید مرادی
  • فنزین فانتزی
  • فهیمه حسینی علی آباد
  • فیلوهیستوریا (عکس های تاریخی)
  • کافه هنرمندان
  • کالسکه چی
  • کولی وش (بنی فاطمه)
  • گروه نرم افزاری پی سی
  • گل پونه
  • م . افسون
  • ماه بالای سر تنهایی است - باران
  • محسن حسن بیگی
  • محمد شعبانی
  • محمد مبارکی
  • محمود اباذری - م.الف صوفی
  • مریم جلائی
  • مریم کرمانی
  • مریم هاشم پور
  • مژده ژیان
  • مژگان محبی
  • مصطفی رنجبر
  • معمارانه
  • مهدی اجاقی
  • میرزا کاتب
  • نوشتن با کیبورد
  • هدیه
  • ویراسباز
  • یازده دقیقه - سهیلا
  • یاسین بهمنی
  • اخبار فناوري اطلاعات
  • شبکه اجتماعي بهشت من
  • باشگاه مديران و متخصصان
  • جامعه ادبي بيشه
کدهاي اضافي کاربر



ف
تبلیغات: نرم افزار و مجموعه های آموزشی

  • MAGMASOFT 4.4

  • مجموعه عظیم آموزشی مخصوص دانشجویان رشته برق

  • نرم افزار موبایل پاکت پی سی 2012

  • مجموعه نرم افزارهای گوشی های سونی اریکـسون

  • مجموعه نرم افزار های نوکیا 2012

  • مجموعه نرم افزارهای آندروید 2012

  • آموزش مجسمه سازی

  • آموزش طراحی با دست

  • آموزش نقاشی

  • آموزش آرایشگری مردانه

  • بسته آموزشی دروس سوم راهنمایی

  • آموزش سیم کشی ساختمان

  • هنر رانندگی

  • آموزش ارگ پیشرفته

  • آموزش ارگ مقدماتی و متوسطه

  • آموزش تمبک

  • آموزش ویولن

  • آموزش تار ( مقدماتی تا پیشرفته )

  • آموزش گام به گام ارگ و کیبورد

  • آموزش گیتار فلامینگور

  • آموزش سنتور پیشرفته

  • آموزش سنتور ( مقدماتی - متوسطه )

  • آموزش گیتار کلاسیک ( پیشرفته )

  • آموزش گیتار پاپ ( پیشرفته )

  • آموزش گیتار پاپ ( مقدماتی ، متوسط)

  • آموزش ریتم سازی ارگ

  • آموزش پیانو ( مقدماتی - متوسط )

  • آموزش اسکیت

  • آموزش پارکور

  • آموزش آیکیدو

  • آموزش بدنسازی

  • آموزش یوگا

  • آموزش جامع شنا

  • آموزش جودو

  • آموزش شطرنج مقدماتی - پیشرفته

  • آموزش دفاع شخصی(زبان اصلی)

  • آموزش دفاع شخصی( فارسی)

  • آموزش پرکاشن

  • آموزش روشهای نوین کاهش وزن (دوبله فارسی)

  • آموزش جامع آواز و تصنیف خوانی

  • آموزش صفحه آرایی با Indesign

  • آموزش ساخت جلوه های ویژه با After Effects

  • آموزش ساخت فروشگاه اینترنتی

  • آموزش تایپ 10 انگشتی

  • آموزش کاربردی Sound Forge

  • Photo Shop Secrets Special FX

  • آموزش جامع Visio 2007

  • آموزش جامع جوملا

  • آموزش Sonar 7

  • Photoshop Top Secrets

  • آموزش مهارت های 7 گانه ICDL

  • مجموعه عکـس شاتر استوک 2012

  • Fluent & Gambit

  • Power Shape & Power Mill

  • Tell Me More V10

  • انگلیسی برای کودکان

  • مجموعه کامل و بی نظیر آموزش زبان انگلیسی از سطح مقدماتی تا پیشرفته

  • آموزش کامل سازدهنی

  • گنجینه فتوشاپ

  • آموزش حرفه ای افترافکت

  • نرم افزار و آموزش ساخت فروشگاه ساز بایت

  • آموزش جامع نرم افزار متلب 2011

  • مجموعه بی نظیر آموزش رازهای فتوشاپ 2

  • نرم افزار و آموزش جامع عمران

  • نرم افزار و آموزش جامع معماری

  • مجموعه نرم افزار ها و آموزش جامع مهندسی برق

  • مجموعه نرم افزارها و آموزش جامع مهندسی صنایع

  • نرم افزار و آموزش جامع مکانیک

  • آموزش جامع امنیت در سیستم و مقابله با هک

  • نرم افزار و آموزش جامع نقشه برداری

  • نرم افزار و آموزش جامع زمین شناسی

  • آموزش جامع آرشیکد 13

  • 3DS Studio Max

  • مجموعه آموزشی دانشگاه مجازی CS5

  • آموزش آرایشگری چهره سازان (مبتدی تا پیشرفته)

  • مجموعه آموزش آیروبیک بانوان

  • آموزش خیاطی خانم سیما عمرانی

  • آموزش جامع ویندوز 7

  • مستند پروژه های عظیم مهندسی

  • آموزش جامع مقدماتی تا پیشرفته Swish Max 2

  • آموزش جامع اتوکد 2011




  • ****



    تبليغات: سري کامل کارتن هاي به يادماندني

  • مجموعه کارتن فوتباليست ها

  • مجموعه کارتن کارآگاه گجت

  • مجموعه کارتن ماجراهاي سند باد

  • مجموعه کارتن ماجراهاي گاليور

  • مجموعه کارتن دو قلوهاي افسانه اي

  • مجموعه کارتن فوتباليست ها

  • مجموعه کارتن مستر بين

  • مجموعه کارتن پينوکيو

  • مجموعه کارتن پلنگ صورتي

  • مجموعه کارتن مورچه و مورچه خوار

  • مجموعه کارتن لاک پشت هاي نينجا

  • مجموعه کارتن فوتباليست ها

  • مجموعه کارتن کماندار نوجوان

  • مجموعه کارتن زورو

  • کارتن مرد عنکبوتي

  • مجموعه کارتن سرند پيتي

  • کارتن آواتار

  • کارتن بن تن 1 تا 5







  • ***

    وبلاگ های عادل واعظی و سروش محمدی

    آرشيو عکس هاي تاريخي در وبلاگفيلوهيستوريا

    The Giant Prawn at Ballina




    شعر، داستان و مطالب طنز در وبلاگخان دايي فلفل

    The Giant Prawn at Ballina




    وبلاگ هواداران صادق هدايت، بوفستان

    The Giant Prawn at Ballina




    داستان ها و وب نوشت هاي عادل واعظي در وبلاگدنياي مسخ

    The Giant Prawn at Ballina




    نشر الکترونيکي کاج و شعرهاي سروش محمدي در وبلاگ سيم خاردارها پشت و رو ندارند

    The Giant Prawn at Ballina




    پیج رنک گوگل

    پیج رنک سایت شما

    پیج رنک

    سیم خاردار ها پشت و رو ندارند
    خط خطی های یک شاعر پوست کلفت
    دخترک کولی - بخشی از صدسال تنهایی، گابریل گارسیا ماکز
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/٢/۳٠

    جای زخم بزرگی در پشت دخترک به چشم می خورد. دنده هایش بیرون زده بود و از فرط خستگی نفس به زور از سینه اش بیرون می آمد. دو سال پیش، در محلی بسیار دور از آنجا، شبی بی اینکه شمع را خاموش کند خوابش برده بود. وقتی بیدار شده بود آتش همه جا را گرفته بود. خانه ای که در آن با مادربزرگش – که او را بزرگ کرده بود – زندگی می کرد سوخت و خاکستر شد. از آن پس مادربزرگش او را به این شهر و آن شهر می کشاند و با پرداخت بیست سناتوو به بغل این و آن می انداخت تا پول خانه ی خاکستر شده را در آورد. دختر به حساب خودش هنوز می بایستی ده سال دیگر هرشب بغل هفتاد مرد بخوابد... وقتی خانم رئیس برای بار دوم در اتاق را کوفت، آئورلیانو بدون اینکه کاری کرده باشد، اتاق را ترک کرد. دلش می خواست گریه کند. ان شب نتوانست بخوابد؛ با حسی مخلوط از شهوت و ترحم به آن دختر فکر می کرد. دلش می خواست او را دوست داشته باشد و حمایتش کند. سپیده دم، خسته از تب و بی خوابی، به سادگی تصمیم گرفت با او ازدواج کند تا هم او را از دست مادربزرگش نجات دهد و هم بتواند هرشب به اندازه ی هفتاد مرد با او عشقبازی کند. اما وقتی ساعت ده صبح به میکده ی کارتارینو رفت، دخترک از شهر رفته بود.

     

    ××××××××××××××

    پ. ن:

    صد سال تنهایی، گابریل گارسیا مارکز، بهمن فرزانه، تهران، امیرکبیر، 1357، ص 52

    دیدگاه ها ()



    "رضا رزم" داستان کوتاهی از سلمان باهنر
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/٢/٢۳

    سلام. این بار با یک داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس در خدمت شما هستم. جمله های برگزیده ی این داستان رو خودم هایلایت کردم. خیلی دوست داشتم بتونم آقای «سلمان باهنر» رو معرفی کنم اما هرچی توی وب گشتم چیزی پیدا نکردم متاسفانه. منتظر نظرات شما هستم.

    رضا رزم[1]

    سلمان باهنر

    هنوز خیال می کنم سال پنجم دبستان، قلدرترین بچه ی کلاسمان بوده ام و هیچ کس حاضر نشده این ادعا را امضا کند. یک چیز دیگر اینکه، موهای فرفری همیشه مرا به این وسوسه می اندازند که باید با کسی دعوا راه بیندازم، موهای آن کس را چنگ بزنم، سرش را پایین بکشم و با ضربه سنگینِ زانو توی دهان آن کس بکوبم، دندان ها و دماغش را خُرد کنم تا خون فواره بزند روی آسفالتِ حیاط مدرسه! بعد رو در روی بچه ها بایستم و نگاهی هم البته به بالا داشته باشم، به نوک چنارها و کاج ها! مثل آنها مغرور و قوی باشم!

    ناظمِ پیر، بیخِ چسب و وصله دار میکروفون را گرفته بود تا صدا قطع و وصل نشود. گفته بود: «وقتی این طوری تو بلندگو با دهنم آژیر می کشم، یعنی آژیر قلابیه، یعنی داریم تمرین می کنیم، یعنی همه می دوین طرف پناهگاه! اما... ولی اگه خدای نکرده حمله بشه، رادیو رو می گذارم پشت بلندگو. آژیر رادیو رو که شنفتین، یعنی آژیر راستکیه، یعنی بازم باید بدوین طرف پناهگاه. وقتی آژیر قلابیه هر کسی تا آخر  صدای آژیر که تموم م یشه، نرسیده باشه به پناهگاه، خودم م یزنم پس گردنش! نمره انضباطشم کم می کنم اما وقتی آژیر راستکیه، هر کسی تا آخر صدای آژیر که تموم می شه نرسیده باشه به پناهگاه، موشک و بمبی که از هوا می آد، خودش، حسابشو می رسه! دیگه اون وقت از دست من و آقای مدیر و معلم ورزشتون هم کاری ساخته نیست! فهمیدین؟!»

    حتی کسانی که هیچوقت به حرفِ هیچ بلندگویی گوش نمی دهند - حتی همه - عادت کرده اند در جواب «فهمیدین» بلند و کشیده داد بزنند «بعله»  و کمتر کسی نه خیر می گوید، چک و چانه می زند، توضیح سوال بیشتری می خواهد یا حتی سکوت می کند! این طوریاس، فهمیدین؟

    ما بلند و کشیده داد زده بودیم «بعله»! در همان دبستان پسرانه شهرستان بهبهان، با دیوارهای کوتاه - آنقدر کوتاه که قابل جهش بود - دیوارها سکوی نشستن می شدند. سکوت بود؛ در حیاط، کریدورها، کلاس ها! همه بودند. کسی غایب نبود، هیچکس. معلم ها هم همه بودند. ده دقیقه بعد سرِ کلاس، ناظمِ پیر پیشتر از معلم ایستاده بود جلوی تخته سیاه.

    -        «کی از همه بزرگتره؟»

    همه ی بچه ها، غیراز من، یک صدا، داد زده بودند: «رزم»

    -        «رزم کیه؟»

    رضا رزم، یکپارچه، ایستاد همان جا ته کلاس. تمام قد، تکیه داد به دیوارِ گچی. هنوز هم فکر می کنم آن موهای پُر پُشتِ فرفریش با سایش به دیوار، گچ های دیوار را می تراشند و رزم عین خیالش نیست. این کارش هم لج مرا در می آورد. پسِ کلّه کناریم را چنگ زده بودم که چرا اسم مرا نگفته بود!

    ناظم، نشسته بود توی چشم های ریزِ رزم.

    -        «وقتی آژیرِ قلابی می زنم، تو می مونی تو کلاس! هر کی نتونست زود بجنبه بزنه بیرون، با اُردنگی بیرونش می کنی! این جِغِله های قوزولی جلوی کلاس، زیر دست و پای بقیه نمونند! کمک می دی برن بیرون! فهمیدی؟»

    تصویرِ واضح رزم، هنوز در ذهنم هست که به جای بله گفتن، سرش را خم هم نکرده بود؛ هما نطور کشیده و مغرور ایستاده بود تا ناظم که منتظر پاسخ بود خودش به جای او بگوید «بعله» فقط دوست داشتم به جای او بودم؛ بزر گترین و قویترین!

    پیش ترش که وضعمان بدتر بود و می گفتند عرب های عراق آمده اند تا توی مملکت، مردم را برده بودند بیابان های تَنگ تَکاب، میان هُرمِ داغ آفتاب؛ جایی که آدمها از زور حرارت چشم ها را تنگ می کنند. گودال بزرگی هم بود که شاش و پشگلِ مردم از توالت های صحرایی می رفت به آنجا! گودال بزرگِ بی سرپوش، تنها تفریحمان بود که می رفتیم تماشای کثافت ها و روزی که دخترکی از شیب خاکی گودال سُرید میانِ گُه، رزم آنجا بود و دخترک را کشید بالا! تصوُّرِ بزرگ بودنش از همان جا کاشته شده بود میان ذهن بچه ها. اسطوره ها همیشه مُنجی دختران مو بِلوندِ گیسو بُلَندند!

    آن هفته از شنبه تا پنجشنبه، هر روز - روزی سه بار - ناظم پیر با آن صدای زنگ دار که لابد دندان های مصنوعیش را هم می لرزاند، پشت بلندگو آژیر می کشید و همه می دویدیم به سوی پناهگاه! نماینده های قُلدرِ کلاسها که از همه بزر گتر بودند، می ماندند دست به سینه، عین قهرمان های شکست ناپذیرِ این گُریزِ قلّابی! برای ما عین یک بازی شده بود، جنگ بازی با دشمنی نامرئی که از او تنها صدای آژیری به عنوان نشانه داشتیم!

    حالا که فکر می کنم، تصویرِ خطوطِ کج میزها به یقینم می اندازد که آن عصر پنجشنبه پاییزی ریاضی داشتیم و با اعداد اعشاری ور می رفتیم. آخرهای ساعت بود. معلم لابد رفته بود دفتر تلفن بزند یا چایی بخورد. ما هم به پیشوازِ زنگ خانه، دفتر دستک ها را می چپاندیم توی کیف های چرمی کهنه. صدا به غافلگیری زلزله ای ناگهانی، پیچید میان مدرسه. آژیرِ راست راستکی یکریز مثل مته، همه جا را سوراخ می کرد. این اولین آژیر واقعی ای بود که در مدرسه می شنیدیم. چند ثانیه بدون استثنا کوچک و بزرگمان، بی صدا، بی حرکت، بی حتی نفس کشیدن، داشتیم معنی باور ناپذیرِ خطر را در ذهنمان حلاجی می کردیم.

    بعد از این چند ثانیه که هیچ معلوم نبود چه بود، حرکت انفجاری تمام سلولهای زنده متحرک بچه ها به سوی پناهگاه شروع شد. طول راهروها و حیاط را جیغ می کشیدیم و می دویدیم.ا گر اشتباه نکنم از زورِ ترس خنده ام گرفته بود. از یکی دو نفر سبقت گرفتم. عجب بازی واقعی ترسناکی بود. چند نفری زودتر از من، کنج دیوارها توی پناهگاه کز کرده بودند. کلاس اولی هایی که زمین خورده بودند یا نخورده بودند، همه گریه می کردند.

    در غیاب ما، همیشه، دانای کل - همان قدرتی که بالاتر از همه می نُماید - خطِّ قصه ها را پی می گیرد. رزم در کلاس مانده است، به خیال اینکه همیشه باید بماند. یکی از جغله ها را که جا مانده است به کول می گیرد و از پنجره به حیاط فراری می دهد. رزم آخرین نفر را هم که مانده است تا کیف و کتابش را بردارد با اُردنگی از کلاس می تاراند. درست میان همین چرخشِ گِردی سر با موهای فرفری بر محور گردنِ کشیده باریک، که می خواهد یک بارِ دیگر از خالی بودن کلاس خاطر جمع شود، بله، درست در همین چرخش، همه چیز فرو می ریزد. برای شانه های آدمی، هر اندازه هم که بزرگ باشند، هیچ باری سنگین تر از بارِ مسؤولیت نیست، هر اندازه هم که کوچک باشد.

    هنوز گه گاهی به یکی از دوستان همکلاسی قدیمی زنگ می زنم و می پرسم: «آخر عاقبتا اون پسره – رضا رزم – چی شد؟»

    یادم هست یکی از بچه ها گفته بود پسرک موفرفری را دیده است که کفش هایش را در دست داشته و وحشت زده از در مدرسه بیرون می دویده است. لابد قطره ای خون هم روی دست ها یا شقیقه هایش می سُریده پایین. او  می گفت دیده است پسر مو فرفری، میان مردمِ وحشت زده خیابان گُم شده است.

    و دیگر برنگشت، حتی به چادرهای مدرسه ای که دوباره بیرون شهر، توی تَنگ تکاب برپا کرده بودند، حتی به مدرسه های نوسازِ بعد از جنگ.

    گاهی هم که خبرِ مرگ یکی از دوستان قدیم و جدید را می شنوم به این فکر می کنم که آخر چطور می توانسته است خودش را از میان خروارها آجر و سنگ و شیشه و در و پنجره آوار شده، بیرون بکشد. بعدها فکر می کردم اگر هم دستم می رسید و موهای رزم را چنگ هم می زدم، کاری نمی توانستم بکنم؛ او فقط کافی بود همان طور کشیده بایستد تا من معلق میانِ هوا و زمین، به موهای او که مثل جلبک های کناره ی یک رود وحشی بودند، چنگ بزنم، تا نسیمِ آب یا تکان های شدید سرِ رضا مرا با خود نَبَرَد! اما بُرده است. حداقل می دانم موجِ آن موهای فرفری که گچ های دیوار را می سایید، مرا بُرده است به جایی دور، آن قدر دور که مردم وحشت زده اش هنوز هراسان میان خیابان هایش می دوند.

    به قلم: سلمان باهنر

    تایپ: سروش محمدی

    _____________________________

    پ. ن 1: ماهنامه ی داستان (خردنامه ی همشهری)، شماره ی 58، مهر 1389، ص 57

    دیدگاه ها ()



    حق با ماست...
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/٢/٢٠

    (حق با ماست)

    از پله های مطب خصوصی که پایین می آمدیم دوستم هنوز داشت به منشی بداخلاق دکتر خصوصی فحش می داد من هم جوش آورده بودم. بعد از 200 کیلومتر طی مسافت از شهرستان تا شیراز و چند ساعت معطل شدن توی مطب دکتر تازه آقای منشی به ما گفت وقت نداریم؛ هرچی هم اصرار کردم که: «آقا، کلی راه از شهرستان آمده ایم و دوستم حال خوشی ندارد» توی کتش نرفت که نرفت! از آن طرف خانمی که معلوم نبود وقت گرفته است یا نه درِ گوش منشی چیزی گفت. منشی هم خانم را فرستاد پیش دکتر. بعد هم باکمال پررویی به ما گفت: «من به پرسنل خودمونم وقت ندادم، شما که دیگه هیچ!» دوستم که از این حرف خیلی عصبانی شده بود به من گفت : «می بینی سروش؟ این برای پرسنلش هم وقت نداره ما که دیگه هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!» و من هم در جوابش گفتم: «توی این مملکت همیشه ما هیچ بودیم رفیق! منتها خوشگلا همه جای دنیا مزایایی دارن و به نظر من حقشون هم هست! بالاخره هرچی باشه اللهُ جمیل و یحب الجمال» و همزمان به خانمی که از مطب دکتر بیرون می آمد اشاره کردم! منشی هم که با این حرف به شدت احساس کرد حسابی به شخصیتش ریده شده است نگهبان را صدا زد. نگهبان که نمی توانست کاری بکند!ُ اصلا حق نداشت ما را بیندازد بیرون حتی وقتی قضیه را به او گفتیم کمی هم طرف ما را گرفت اما چه می شود کرد منشی همکاری او بود و حتما روزی یک چایی را حداقل کنار هم می خوردند... این بود که ترجیح دادیم به همان فحش هایی که رفیقم توی راه پله نثار منشی می کرد بسنده کنیم.

    در پیاده رو روبروی در ورودی بیمارستان نشستیم هنوز از آن اتفاق اعصابم خورد بود که یک اطلاعیه را روی دیوار دیدم که بیشتر مرا به هم ریخت!

    فروش کلیه، گروه خونی +B

    همراه:.............0917

    در همین احوالات یک  گدا با کلاه سبز هم آمد دامن گیرمان شد که: «الهی خیر از جونیتون ببینید به سید اولاد پیغمبر کمک کنید و...» وقتی هم دید آبی از ما گرم نمی شود کلی نفرین و لعنت نثار ما و تمام جوانان میهن اسلامی کرد و رفت. یکی هم نیست به اینها بفهماند اگر دعای تو مستجاب می شد که نمی آمدی گدایی بکنی!

    آمدیم توی ترمینال یکی از کارکنان با یک پسر 17-18 ساله پیچیده بودند به هم  و مدام خواهر و مادر همدیگر را به رخ می کشیدند آخر هم تصمیم گرفتند با مشت و لگد و صندلی کار را تمام کنند کارمند ترمینال که هم سنش بیشتر بود و هم ورزیده تر مرتب از خجالت آن پسر لاغرمردنی در آمد ملت هم مثل برج میلاد، راست ایستاده بودند و نگاه می کردند... بلیت گرفیتم و منتظر اتوبوس شدیم که قرار بود ساعت 8:30 شب حرکت کند، توی حیاط ترمینال دعوای دیگری شروع شد. مردی که به نظرم کمتر از 25 سال داشت و احتمالا معتاد هم بود آمده بود سروقت آشغال های توی سطل، هیچکس حتی نیم نگاهی هم به او نمی کرد گویی که اصلا آن مرد وجود ندارد، اما به یکباره داد و هوار رفتگر ترمینال که آن مرد را هل داد و نقش بر زمین کرد، همه ی چشم ها و گردن ها را مثل پیرابین زیر دریایی به سمت مردمعتاد چرخاند... آه کتک خوردن به خاطر یک مشت آشغال.

    حالا بگذریم که اتوبوس به جای ساعت 8:30 ساعت 9:30 حرکت کرد و راه دو ساعت و نیمه ی شیراز تا نی ریز را بیش سه ساعت و نیم طول داد و من را بیشتر به یاد سرعت اینترنت ایران انداخت... حالا بگذریم که چون تاکسی توی ترمینال دختری را سوار کرده بود به ما اعتنایی نکرد و مجبور شدیم پیاده با چندتا ساک سنگین از اول شهر برویم وسط شهر... اصلا بگذریم این چیزها که مهم نیست حق همیشه با ماست حق همیشه با دوغ...

    سروش محمدی

    20 اردیبهشت 1391

    __________________________

    پ. ن 1: کلن دیروز هم مثل همه ی روزها، روز خوبی برای من نبود...

    پ. ن 2: این نوشته  کاملن واقعیه و دیروز اتفاق افتاده منتها من تا همین الان داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا دیروز دوربینم همرام نبود که الان بتونم بگم: «اسنادش هم موجوده...»

    دیدگاه ها ()



    "تنها سفر خانوداگی ما" داستان کوتاهی از مری گوردون
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/٢/۱٢

    معرفی اجمالی مری گوردون [1] (Mary Gordon)

    متولد 1949، آمریکا، او برنده گران ترین جایزه داستان نویسی آمریکا به نام «استوری» در سال 2007 است و رمان های او اغلب پرفروشند. داستان «زندگی  شهری» او که در مجموعه «اینجا همه آدم ها این جوری اند»، با ترجمه ی مژده دقیقی (انتشارات نیلوفر-1379) منتشر شده است، مقام اول جایزه ادبی اُ.هنری را به خود اختصاص داده است.

    سرک کشیدن به دوره ی کودکی نویسنده ای مثل «مری گوردون» هیجان انگیز است. کتاب خوان های ایرانی، داستان «زندگی شهری» او را در مجموعه ی «اینجا همه آدم ها این جوری اند» خوانده اند و تلخی و عمق آن داستان احتمالا هنوز یادشان هست. این گزارش سفری در کودکی با نام «Pilgrimage» در مجله ی نیویورکر، شماره 18 آوریل 2005 به چاپ رسیده است.

     

    تنها سفر خانوادگی ما[2]

    مری گوردون

    ترجمه: مینا فرشیدنیک

    پدر و مادرم ایده ی تنها سفرمان را از یک روحانی گرفتند. ادواج آنها بر پایه ی اصول کلیسای کاتولیک شکل گرفته بود و زندگیمان رنگ و بوی مذهبی داشت. هر دو میانسال بودند که من به دنیا آمدم: مادرم چهل و یک ساله بود و پدرم پنجاه و پنج ساله. مادرم فلج اطفال داشت ولی در یک دفتر حقوقی به عنوان منشی کار می کرد و خرجمان را در می آورد، چون پدرم کار نداشت.

    بهار سال 1954، وقتی پنج سالم بود، یک کشیش پیشنهاد کرد که به زیارت معبد قدیسه ی آنی دی بیوپری در ایالت کبک برویم. معبدی که زائرانش اعتقاد داشتند حاجتشان حتما برآورده می شود، به خصوص اگر زائر در حالی که با زانو از پلکان سنگی معبد بالا می رود، خواسته اش را بیان کند. باید دعا می کردیم پدر «یک شغل خوب» پیدا کند. می دانستیم شغل هایی که در تمام این سال ها  پیدا کرده و از دست داده – کافه چی، راننده ی تاکسی و... – برازنده ی او نبوده. می دانستیم که «یک شغل خوب» متضمن کار داشتن با کلمات است. او یک نویسنده بود. یک ویراستار.

    برای اینکه پول هتل را صرفه جویی کنیم، باید راه دوازده ساعته ی نیویورک تا کبک را یک نفس رانندگی می کردیم و غذایمان را هم در ماشین می خوردیم. مادرم چند تا ساندویچ همبرگر، کلوچه فندقی و یک آبمیوه ی مخصوص برای من آورده بود که عاشق اسمش بودم: نکتار زردآلو. من در صندلی عقبِ جادارمان شاد و راضی بودم. سرهای پدر و مادرم را می دیدم که با مهربانی به سمت هم می چرخید، مادرم لقمه ای در دهان پدرم می گذاشت یا یک جرعه نوشیدنی به او می داد. من وانمود می کردم صندلی عقب، اتاق هتل است و دستگیره ی پنجره، تلفنی است که با آن دستور غذا می دهم: خاویار و نوشابه مخصوص. مرز کانادا را رد کردیم و من از اینکه دیدم آدم ها فرانسوی حرف نمی زنند سرخورده شدم. عاشق کلمات فرانسوی بودم. آهنگ بعضی از آنها در نظرم بالرینی را تداعی  می کرد که به نرمی از پلکانی به پایین می خرامد؛ و بیشتر سرخورده شدم وقتی به جای هتل، در یک متل اقامت کردیم که کاغذدیواری هایش مثلا قرار بود مانند الوارهای گره دار کاج به نظر برسند.

    صبح روز بعد وقتی به زیارتگاه رفتیم، من و مادرم در همان کلیسای پایین مشغول عبادت شدیم. در همان حال پدرم برای رسیدن به معبد اصلی، پله های سنگی را یک به یک با زانوهایش بالا می رفت. من دعاهایم را با لهجه ی فرانسوی ادا می کردم، طوری که انگار دارم به زبان فرانسه دعا می کنم. مادرم تسبیح نقره ای رنگش را در دست داشت. هنگامی که پدرم پیش ما برگشت، سرزنده و جوان به نظر می رسید و لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت. به متل که برگشتیم، مادرم زانوهای خراشیده و خون آلود پدرم را با محلول نمک شست و شو داد و با نوار بست. من احساس غرور می کردم اما گیج هم شده بودم. پدرم را به خاطر زخم هایش آدم شجاعی می دانستم اما دلسوزی غیرعادی مادرم به نظرم عجیب بود، همین طور حالت پدرم که در عین متانت و غرور، این دلسوزی های مادر را می پذیرفت.

    قرار بود وقتی از زیارتگاه بر می گردیم، به خاطر من در «شهر قصه» توقف کنیم. «شهر قصه» بدل فقیرانه ی دیزنی لند بود که به تازگی در شمال شهر آلبانی ساخته شده بود. نمی دانم پدر و مادرم آن را از کجا می شناختند. از آن چیز هایی نبود که معمولا به آن توجه نشان دهند؛ مثل این بود یکدفعه به سفر فضایی علاقه مند شده باشند.

    تا «شهر قصه» همه ی راه را خوابیدم. الان می فهمم که چندان خاص هم نبود، فقط چند تا مجسمه ی سیمانی از داستان های پریان و شعرهای کودکانه: خانه ی مادر بزرگ شنل قرمزی، درشکه ی کدوتنبل سیندرلا، شخصیت های آلیس در سرزمین عجایب، تازه افتتاح شده بود. رنگ بعضی از ستون ها تازه داشت خشک می شد. بیشتر بچه های آمریکا آن روز مدرسه بودند. به این دلیل که ما تنها آدم های آنجا بودیم یا دلیلش این بود که مردم هنوز راجع به «شهر قصه» چیزی نشنیده بودند، یا فکر کرده بودند ارزش دیدنش را ندارد؟ هرچه بود، ما آنجا را مال خودمان کرده بودیم و خالی بودنش، و خالی بودنش حس یک مکان اختصاصی را به مان می داد. یقین داشتم که آن شهر فقط برای من بنا شده؛ پدر و مادرم به ایده ی چنین جایی فکر کرده و بعد برای خشنودی من، آن ایده را به واقعیت تبدیل کرده اند.

    مجسمه ها از من خیلی بزرگتر بودند. آهسته و با احترام، از گوشه ای به گوشه دیگر می رفتم، از آنها بالا می رفتم، می نشستم و منتظر می شدم تا عکسم را بگیرند. این طور نبود که کنار مجسمه ها خودم را بخشی از دنیای داستاه بدانم، در عوض احساسم به آنها با نوعی احترام همراه بود؛ همان احترامی که پدر و مادرم برای قدیسه ی آنی دی بیوپری قائل بودند، با این تفاوت که من در آن مکان نه درخواستی داشتم که بخواهم برآورده شود و نه آرزو داشتم چیزی به من عطا شود، چون با تمام وجود شاد بودم. احساس می کردم من و پدر و مادرم قابل تحسین و رشک برانگیزیم: پدرم با زانوهای باند پیچی شده اش، مادرم که نکتار زردآلو به من می داد و من که روی صندلی میس مافتِ کوچولو نشسته بودم و به آنها که می گفتند بگویم «Cheese» لبخند می زدم.

    یقین داشتم که پدرم یک شغل خوب پیدا خواهد کرد. آن وقت همه به برتری ما پی می بردند. اما پیدا نکرد؛ یک سال و نیم بعد مرد. و بعد از آن، من تا مدت های طولانی جایی نرفتم.

     

    مری گوردون

    برگردان مینا فرشیدنیک

    تایپ سروش محمدی

    _____________________________

    پ. ن 1: ماهنامه ی داستان (خردنامه ی همشهری)، شماره ی 58، مهر 1389، ص 12

    پ. ن 2: همان ص 19

    دیدگاه ها ()



    فریاد بزن می خوام بمونم
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/۱/٢٩

    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

    کـه در طــریقت مـــــا کافریســـت رنجیدن

    این بیت حافظ رو نوشته بالای تمام پست های وبلاگش. هر روز وبلاگش رو به روز می کرد. گاهی با دلنوشته ها، گاهی با شعرهای دیگران، معمولا پی نوشت هاش از متن پستش طولانی تر بود. من خیلی پی نوشت هاش و دوست دارم و شکلک هایی که این ور و اون ور پستش ورجه وورجه می کنن. با وجود بیماری قلبی و سرطانش به اندازه یه کوه مقاومه این دختر، گاهی پیش امیدواریش احساس حقارت می کنم.

    عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

    از دو روز پیش وبلاگ فروغ به روز نشد. خیلی نگرانش بودم تا اینکه امروز عصر یک دوست در وبلاگش کامنت گذاشته بود که فروغ توی سی سی یو بستری شده.

    ______________________________

    پ. ن 1: هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است. یه مدت این مصراع بالای پست هاش بود.

    پ. ن 2: و یه مدت هم این بیت: من بنده ی آن دمم که ساقی گوید/ یک جام دگر بگیر و من نتوانم.

     پ. ن 3: وِل کن بیا برویم رو به نورِ چراغ بنشینیم/ اینجا دعای روشن هیچ دختری برآورده نمی‌شود/ به خدا خانه‌ی خودمان خوب است،/ خانه‌ی خودمان خوب است. (سیدعلی صالحی)

    پ. ن 4: میگن خدا ترازوی قدیمیش و انداخته دور، از این دیجیتالیا خریده... البته امیدوارم واقعا اینطور باشه

    پ. ن 5: ما که نیدیم خدا رو./ ولی تو اگه دیدیش،/ اون شِیریو که با لعجه ی ما گفتی فاسشون بوخون./ شایَت یاتِش به ما هم بیاد. (علی بهمنی)

    پ. ن 6: نمی دونم الان چطور دارم اینا رو می نویسم. اصلا این بیت ها و مصراع ها ربطی به متن دارن یا نه. مهم نیست. مهم اینه که فروغ برگرده به زندگی. فروغ تو دیگه نباید فروغِ خاموش باشی. فریاد بزن می خوام بمونم منم همرات داد می زنم. شاید خدا صدای ما را بشنوه...
    پ. ن 7: وبلاگ فروغ: 
    http://fk.persianblog.ir

    دیدگاه ها ()



    دانلود کتاب آموزش ساخت کتابخانه الکترونیکی به وسیله ی AutoRun Pro EnterPrise
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/۱/٢٥

    شناسنامه کتاب:

    نام کتاب: آموزش ساخت کتابخانه ی الکترونیکی با استفاده از نرم افزار AutoRun Pro EnterPrise

    نویسنده: مهندس ارسطو احمدی

    فرمت: PDF

    تعداد برگ: 57

    درباره ی این کتاب:

    نرم افزار AutoRun Pro EnterPrise یکی از پیشرفته ترین برنامه ها در ساخت Auto-Run می باشد. این نرم افزار علاوه امکان ساخت انواع Autorun های مختلف و پیشرفته را داراست می تواند در ساخت و طراحی کتابخانه های الکترونیکی، سی دی های آموزشی، آلبوم عکس، آزمون های تستی، معرفی محصولات و... را به طور پیشرفته انجام می دهد. در این کتاب مهندس احمدی سعی کرده اند تمامی قسمت های نرم افزار را مورد بحث و آموزش قرار بدهند.

     

    دیدگاه ها ()



    دانلود مجموعه شعر از من می شنوی | مهدی اسماعیلی
    نويسنده: سروش محمدی - ۱۳٩۱/۱/۱٩

    شناسنامه کتاب:

    نام کتاب: از من می شنوی

    شاعر: مهدی اسماعیلی

    وبلاگ شاعر: www.meshar.blogfa.com

    فرمت: PDF

    تعداد برگ: 38

    یک شعر از این مجموعه:

    ...و در حوالی شب قهوه خانه را می ریخت

    کسی که طرح مرا سمت ناکجا می ریخت

    نشسته بود تو را تکه های مروارید......

    مذاب کرد مرا بین سنگ ها می ریخت

    دونیمه کرد زمین را که هر دو نیمه ی تو

    و در تلاقی ممنوعمان بلا می ریخت

    قرار شد که من و تو دو طعم یک قهوه

    که در دهان سراسیمه ی هوا می ریخت

    تو آن تصور زیبای یاکریمانی

    که پشت پنجره ی نیلی خدا می ریخت

    ومن جسارت شومی که قرن ها پس از آن

    تبر به دوش تمامیِ سنگ ها می ریخت

    (مهدی اسماعیلی)

    ×××

     

    دیدگاه ها ()



    مطالب قديمي تر »